تبلیغات

پخش آهنگ و موزیک ویدئو در رادیو جوان و کانال ها و سایت های بزرگ و پر مخاطب تماس بگیرید : 09366000500

۳۱۸۲-در حاشيه‌ي تناقضِ بنيادينِ خوش‌بختي و فرديت

16 views
۱ام تیر ۱۳۹۷

در حاشيه‌ي تناقضِ بنيادينِ خوش‌بختي و فرديت

 

شورشِ خوش‌بخت‌ها و بدبختِ آسوده

 

حسين ايمانيان

 

جستارِ نخست) مفهومِ خوش‌بختي در نظرگاهي عام

«پول خوش‌بختي نمي‌آورد امّا نداشتنِ آن قطعاً موجبِ بدبختي‌ست.» اين جمله‌ي کليشه‌ا‌ي، عيناً مشابهِ ديگر عبارت‌هايي که محتوي حکمتي کلّي‌نگر و عام‌اند، وجهي از حقيقتِ امر را، درباره‌ي خوش‌بختي يا عکسش، در خود نهفته دارد. حال اگر بخواهيم نسبتي متصور شويم بينِ امکاناتِ مادّي زنده‌گي و خوش‌بختي، با مشکل روبه‌رو خواهيم شد؛ چراکه برخورداري از منابعِ مادّي به خودي خود خوش‌بختي به همراه نمي‌آورد و نسبتي مستقيم ميانِ اين دو هرگز برقرار نخواهد شد. از سوي ديگر شک نمي‌توان داشت که محروميت از حداقل‌هاي رفاهي بي‌ترديد موجبِ‌ رنج و بدبختي‌ست؛ امّا اين‌طور نيست که با کناررفتنِ محروميت و برقراري حداقل‌هاي مادي زنده‌گي انساني رنجور و دچارِ بدبختي ناگهان او را خوش‌بخت به حساب بياوريم. عواملِ عيني و ذهني ديگري لازم است تا فردي، درواقع مازادي بر رفاه و برخورداري مادي موجب مي‌شود تا هر شخص، دست‌ِ‌کم از نظرِ خودش، خوش‌بخت تلقي شود. بخشِ اندکي از اين مازاد، برساخته‌هاي ذهني‌ افراد است و به شرايطِ رواني ايشان برمي‌گردد، امّا بخشِ عمده‌‌اش چيزي نيست جز آن‌چه به‌طرزي ايدئولوژيک و از سوي جامعه و فرهنگِ مسلط بر آن عرضه مي‌شود و مقبوليت پيدا مي‌کند. اين آخري را مي‌توان در «ايده‌ي موفقيت» خلاصه کرد؛ چيزي که در جوامعِ مختلف و مقاطعِ تاريخي گوناگون متغير خواهد بود و همواره به وجهِ انضمامي زنده‌گي انسان‌ها، به مناسباتِ حاکم بر سويه‌هاي گوناگونِ زيستِ اجتماعي ايشان، به تعلق‌هاي طبقاتي، خانواده‌گي، شغلي و فرهنگي شهروندان برمي‌گردد. با اين اوصاف مي‌توان خوش‌بختي را در گروِ عملي‌شدنِ «موفقيتِ» پيش‌ساخته براي هر فرد تلقي کرد. طبعاً بخشِ عمده‌اي از اين الگوهاي موفقيتِ پيش‌ساخته در ماديات خلاصه مي‌شود امّا نمي‌توان يک‌سره به کسبِ ثروت تقليلش داد و از ديگر عوامل، که عموماً به اعتبارِ نمادين در سطحِ اجتماع و انتخابِ سبکِ خاصّي از زنده‌گي برمي‌گردد، غافل بود. با اين حال عام‌ترين مؤلفه براي سنجشِ خوش‌بختي يا بدبختي در جوامعِ سرمايه‌داري چيزي جز برخورداري يا محروميت از ثروت و امکاناتِ مالي نيست و در ادامه ناچاريم به همين امر بسنده کنيم و نشان دهيم چه‌طور هرنوع کوشش براي تبيينِ خوش‌بختي به‌صورتِ فردي برخطاست؛ چراکه توأم با بدبختي کسانِ ديگري خواهد بود که هرنوع تحليلِ فردي از موضوعِ خوش‌بختي بدان کور خواهد بود.

 مفهومِ خوش‌بختي يکي از برساخته‌هاي ايدئولوژيکِ دم‌ودستگاهِ سرمايه‌داري‌ست که آن را هم‌چون هدفِ غايي زنده‌گي تک‌تکِ شهروندان معرّفي مي‌کند و به اين ترتيب، کلّيتِ خوش‌بختي را در افقي فردي متصوّر مي‌سازد. توجيه‌گرانِ نظامِ مبتني بر منفعت‌طلبي شخصي يا همان ليبرال‌هاي طرف‌دارِ بازارِ آزاد چنين وانمود مي‌کنند که انگار امکانِ دست‌يافتن به خوش‌بختي، گيريم با درجه‌ي دشواري متفاوت براي افرادِ گوناگون، نزدِ همه‌گان وجود دارد و برقراري‌اش بيش‌تر از هرچيز به خواست و کوششِ اشخاص برمي‌گردد؛ البته که هيچ عقلِ سليمي منکر نمي‌تواند باشد که تعلّقاتِ طبقاتي و جغرافيايي، و به همان اندازه شانس و اقبال نيز در امرِ خوش‌بختي يا فقدانش مؤثر است و به اين معنا همواره از پيش چارچوب‌هايي بر ابعادِ بالقوه‌گي‌هاي هر فرد در مسيرِ برخورداري از خوش‌بختي تحميل مي‌شود. با اين همه مدافعانِ ليبراليسمِ بازار هرگز نمي‌پذيرند که خوش‌بختي عدّه‌ي محدودي از افراد تنها به قيمتِ نگون‌بختي مابقي مردمان حاصل مي‌آيد؛ چراکه معتقدند برابري صوري همه‌گان در پيشگاهِ قانون يا همان ليبرال‌دموکراسي، به‌خاطرِ حمايتِ دولت‌هاي سرمايه‌داري از دارايي‌هاي خصوصي که انباشت‌شان، بر اساس عبارتِ کليشه‌اي مذکور، شرطِ لازمِ خوش‌بختي‌ست، «امکان»ِ خوش‌بختي را بين همه‌ي افرادِ جامعه توزيع مي‌کند.

شايد موتورِ محرّکِ کارل مارکس و ديگر نظريه‌پرداز‌هاي سوسياليسمِ علمي کشفِ علّت‌العللي باشد که موجبِ بدبختي يا همان شرايطِ غيرانساني زنده‌گي اکثريتِ مردمان باشد؛ ايشان با مشاهده‌ي وضعِ اسفبارِ کارگران در جوامعِ صنعتي در پي کشفِ چرايي تناقضي بودند که در بطنِ جوامعِ فوق وجود دارد: از يک سو پيشرفت و توسعه‌ي روزافزونِ علم و صنعت که منجر به رشدِ کمّي و کيفي توليدِ اجتماعي مي‌شود و از سويي ديگر سقوطِ سطحِ عمومي زنده‌گي نيروهاي مولد و نزولِ هرروزه‌ي شرايطِ مادي زيستن نزدِ اکثريتِ مطلق. مارکسِ جوان پس از پژوهش در شرايطِ زنده‌گي کارگران و اتخاذِ نظرگاهي انسان‌گرا به خلقِ مفاهيمي پرداخت که توضيح‌دهنده‌ي رابطه‌ي کارگر با نيروي کارِ خويش، و همين‌طور ديگر مناسبت‌هاي حاکم بر جوامعِ صنعتي، بودند؛ «از خود بيگانه‌گي» و «بت‌واره‌گي کالايي» از جمله مفهوم‌هايي‌اند که ابزارهاي نقدِ اومانيستي مارکس را از نظامِ سرمايه‌داري يا شرايطِ بورژوايي توليد مهيا مي‌سازند. يکي از اصلي‌ترين دست‌آوردهاي دوره‌ي جواني مارکس کشفِ سازوکاري‌ست که منجر به کالاسازي نيروهاي مولّد مي‌شود و به اين ترتيب کارِ مزدي را اساسي‌ترين عاملِ بدبختي کارگران مي‌شناساند. با اين همه پاسخِ نهايي مارکس به چرايي تناقضِ بالا در نقدِ اقتصادِ سياسي‌ست که به دست مي‌آيد؛ «سرمايه»، محوري‌ترين اثرِ مارکس، از تضادي پرده برمي‌دارد که بينِ سرمايه، به‌مثابه‌ي کارِ انباشته‌ي گذشته، و کارِ زنده وجود دارد. به اين ترتيب با انقيادِ انباشته‌ي کار نزدِ سرمايه‌دار، با تجمعِ نتايجِ کارِ نيروهاي توليدي تحتِ مالکيتِ خصوصي اشخاص، نيروهاي مولد از محصولِ کارِ خويش بي‌بهره مي‌مانند و در برابرِ کاري که انجام مي‌دهند و ارزشِ افزوده‌اي که ايجاد مي‌کنند فقط مزدِ ناچيزي دريافت مي‌کنند تا زنده بمانند و توليدِ مثل کنند، و به اين ترتيب روندِ فوق را در روزها و نسل‌هاي آينده ادامه دهند. با اين تفاصيل همه‌ي توهمات پيرامونِ امکانِ عمومي خوش‌بختي در جامعه‌اي سرمايه‌داري رنگ مي‌بازد و کنار مي‌رود. برخورداري عدّه‌ي معدودي از افراد از زنده‌گي‌اي مناسب و درخورِ شأنِ انساني تنها به‌خاطرِ بدبختي و فقرِ اکثريتِ مطلقِ مردم است که حاصل مي‌آيد. تنها با حذفِ جعلي آشتي‌ناپذيري موجود در متنِ جامعه است که مي‌توان امکانِ خوش‌بختي را در سيطره‌ي سرمايه‌داري امري همه‌گاني به حساب آورد؛ آشتي‌ناپذيري‌اي که خود برآمده از منافعِ متضادِ طبقاتِ فرودست و بالادستي‌هاست. بدين ترتيب آن‌چه در نظرگاهِ فردگرايانه مي‌تواند خوش‌بختي به حساب بيايد هرگز نمي‌تواند برقرار شود مگر پيش‌تر موجبِ بدبختي کساني ديگر شده باشد؛ پس چنان چيزي هرگز خوش‌بختي صرف نيست، که خوش‌بختي و بدبختي توأمان است.

اکنون، پس از افشاي دروغِ بزرگي که پسِ پشتِ هرگونه تبيينِ فردي خوش‌بختي جريان دارد، مي‌بايست بر امکانِ خوش‌بختي همه‌گان بينديشيم: آيا مي‌توان شرايطي را متصور شد که به خوش‌بختي «مردم»، آن‌هايي که درونِ هيچ‌نوع طبقه‌بندي و خط‌کشي قرار نمي‌گيرند، منجر شود؟ با توجه به آشتي‌ناپذيري موجود در بطنِ جوامعِ سرمايه‌داري و سلبِ امکانِ خوش‌بختي عدّه‌اي مگر به بهاي بدبختي ديگران، آري گفتن بدين پرسش بي‌درنگ مشروط مي‌شود به برقراري جامعه‌اي بي‌طبقه، جامعه‌اي رها از آن‌چه مارکس موتورِ محرّکه‌ي تاريخ مي‌نامدش: مبارزه‌ي طبقاتي. هرچند که درستي شرطِ فوق ترديدناپذير مي‌نمايد امّا رهاکردنِ بحثِ خوش‌بختي در شرايطِ کنوني و بايگاني آن تا رسيدن به آرمان‌شهرِ جامعه‌ي بي‌‌طبقه به هيچ وجه راضي‌کننده نيست؛ چراکه عاري از اميد است و زيستِ همه‌گي‌مان را به‌ساده‌گي درونِ بدبختي فراگيري يک‌کاسه مي‌سازد. تمهيدي بايد تا اميد را به بحث‌مان برگرداند و جست‌وجوي خوش‌بختي به‌مثابه‌ي امري همه‌گاني را نبايد به همين ساده‌گي کنار گذاشت. پيش از آن‌که سراغِ چنان تمهيدي را بگيريم اشاره به نکته‌اي ضروري به‌نظر مي‌رسد: ديديم که هرگونه چشم‌اندازِ فردمحور براي انديشيدن به مفهومِ خوش‌بختي يک‌سره برخطاست و پروبال‌دادن به چنان توهمي، خوش‌بختي انفرادي، چيزي نيست جز يکي از کارويژه‌هاي سازوبرگ‌هاي ايدئولوژيکِ سرمايه‌داري؛ پس خوش‌بختي در حقيقتِ امر يک‌سره جمعي‌ست و از پيش مي‌بايست نزدِ همه‌گان به اشتراک گذاشته شده باشد. پس خوش‌بختي حقيقي يک‌سره همان رستگاري‌ست؛ فراتر از زندانِ تنگِ فرديت‌ها. پس مرادمان از خوش‌بختي زين‌پس «رستگاري»ست و بس.

 براي اين‌که از بن‌بستِ فوق رهايي پيدا کنيم و بتوانيم آزاد از قيدوبندهاي آرمان‌شهري به مفهومي مثلِ خوش‌بختي بينديشيم ضروري‌ست تا از ديدگاهِ ثنويت‌باورِ صفر و يک، دست برداريم و رستگاري را نه به‌طريقِ نقطه‌اي، که گونه‌اي جريان يا روند درک کنيم. تصوراتِ آرمان‌شهري بدان علّت انتزاعي‌اند که رستگاري را امري لحظه‌اي مي‌پندارند؛ و اين درحالي‌ست که سوسياليسمِ حقيقي يا آن‌چه آلتوسر «علمِ مارکسيستي» مي‌نامد، همواره جامعه را به‌مثابه‌ي هستي‌اي درحالِ گذار مطاله مي‌کند. براي آن‌که دچارِ خشک‌مغزي‌هاي خاصّ سوسياليست‌هاي آرمان‌شهري نشويم مي‌بايست دست از تحليلِ ايستاي مسائل برداريم و به‌طريقي پويا بدان‌ها بينديشيم. با اتخاذ چنين نظرگاهي رستگاري يا خوش‌بختي همه‌گاني چيزي نيست جز حرکت به‌سوي سوسياليسم؛ پس تنها جامعه‌اي را مي‌توانيم «خوش‌بخت» تلقي کنيم که درحالِ گذار به سمتِ رفعِ تضادهاي طبقاتي باشد. خوش‌بختي، به معنايي که در اين جستار مراد مي‌کنيم، تنها در روندِ عيني مبارزه عليهِ سلطه‌ي سرمايه بر کار، عليهِ استثمارِ طبقاتي‌ست که رخ مي‌نمايد؛ پس خوش‌بختي آن‌جاست که حال‌وهوايي انقلابي و برابري‌خواهانه جريان داشته باشد. پيکار براي رستگاري، عيناً خودِ رستگاري‌ست و خوش‌بختي حقيقي چيزي نيست جز تکاپويي اجتماعي به سوي تحققِ برابري، برادري و آزادي.

جستارِ دوّم) خوش‌بختي در هنر و ادبيات

پيش‌تر اشاره شد که پندارِ فردي از خوش‌بختي ياوه‌اي‌ست که از سوي دم‌ودستگاهِ ايدئولوژيکِ سرمايه‌داري برساخته شده و به واسطه‌ي تبليغِ سبکِ خاصّي از زنده‌گي توّهم‌پردازي مي‌شود؛ حال، مي‌بايست از نقش‌ها و کارکردهاي هنر و ادبيات در بازنمايي خوش‌بختي پرسش کنيم و بالقوه‌گي‌هاي آن‌ها را در مبارزه با توهماتِ مذکور موردِ بررسي قرار دهيم. نيک مي‌دانيم ادبيات و هنر در عرصه‌ي پيکارِ فرهنگي نقشِ مهمّي دارند و هنرمندان و نويسنده‌ها به‌واسطه‌ي توليدِ اثرِ هنري در فرآيندِ سوژه‌شدنِ مخاطب‌هايشان مداخله مي‌کنند؛ پس ضروري‌ست که مداخله‌ي فوق را از ابعادِ مختلف بازبيني، و به سنجه‌هايي براي ارزيابي عمل‌کردِ آثارِ هنري در معناگذاري خوش‌بختي دست پيدا کنيم. نسبتِ هنر را با مفهومِ خوش‌بختي از دو منظرِ متفاوت مي‌توان بررسيد: نخست، چه‌گونه‌گي بازنمايي خوش‌بختي؛ و بعد، در نقشي که خودِ هنرمند، به‌واسطه‌ي خلقِ آثارش، در حرکتِ جامعه به سوي خوش‌بختي، به عهده مي‌گيرد.

يکي از درون‌مايه‌هاي تکراري صنعتِ فرهنگ‌سازي ماجراي آدم‌هايي‌ست از طبقه‌ي فرودست که «خوش‌بخت» مي‌شوند و از تنگنايي که تعلقِ طبقاتي‌شان موجب شده رهايي مي‌يابند؛ غايتِ چنين مضاميني تنفيذِ دروغي‌ست بزرگ مبني بر امکانِ رهايي مذکور. تأثيرِ ايدئولوژيکِ محصولاتِ فرهنگي فوق جا انداختنِ توّهمي‌ست مبتني بر وجودِ راه‌هايي فردي براي ارتقاي سطحِ مادي زنده‌گي فرودستان؛ باوري مي‌سازند که بنا به آن يک‌يکِ افرادِ بي‌نوا امکانِ رهايي از وضعِ اسفبارِ زنده‌گي خويش را دارند و اگر اين امر تاکنون متحقق نشده، دلايلي مربوط به همان فردِ خاصّ درميان است و نه بازدارنده‌هاي قطعي و محتوم. چنين مي‌نمايند که استمرارِ فقر و بدبختي طبقاتِ تحتِ استثمار، نه به دليلِ سازوکارِ تحميلي از سوي سلطه‌ي سرمايه بر کار، که برآمده از کوتاهي شخصي افراد يا حداکثر عدمِ اقبالِ آن‌هاست. انکار نمي‌توان کرد که مسيرهاي «در رو»يي براي رهايي از بدبختي‌هاي طبقاتي وجود دارد امّا ماجرا اين‌جا به پايان نمي‌رسد؛ نکته اين‌جاست که چنان «در رو»هايي هرگز به اندازه‌ي تک‌تکِ افرادِ طبقاتِ زيرِ ستم نيست. محصولاتِ صنعتِ فرهنگ‌سازي تنها به نيمه‌ي نخستِ ماجرا مي‌پردازند و با روايتِ طي‌الطريقِ فردي از طبقه‌ي فرودست به زنده‌گي مرفه، وانمود مي‌کنند چنان امکاني براي همه‌گان وجود دارد؛ و اين‌جاست که با بازنمايي بخشي از واقعيت به حقيقتِ امر خيانت مي‌کنند و فکت‌هاي اجتماعي را به‌صورتي وارونه و دروغين تصوير مي‌کنند. هنر و ادبياتِ راستين امّا هرگز به توجيهِ وضعِ موجود نمي‌پردازد و به روندِ دروغينِ خوش‌بختي فردي مجالِ تظاهر نمي‌دهد. هنر، برخلافِ کالاهاي فرهنگي مذکور همواره به کلّيتِ واقعيتِ اجتماعي وفادار مي‌ماند و با شيوه‌هاي گوناگون، حتّي با اعوجاجي که گه‌گاه در لايه‌ي بيروني وقايع صورت مي‌دهد، به افشاي حقيقتِ امر مي‌پردازد. بازنمايي خوش‌بختي فردي در هنر همواره به‌شکلي انجام مي‌شود که پرده از تضادِ منافعِ اقليتِ خوش‌بخت و «مردم» بدرَد و قيمتِ گزافِ خوش‌بختي‌هاي فردي را نزدِ عمومِ مردم نشان‌گذاري کند. و اين تنها يکي از راه‌هاي پيشِ پاي هنر و ادبيات است؛ امرِ خلّاقه، که هستي هنر در چارچوبِ آن نقش مي‌بندد، همواره شيوه‌هاي بکري در افشاي حقيقت پيش مي‌نهد که کارويژه‌ي آينده‌ي نقدِ هنري را به کشفِ سازوکارِ خود فرامي‌خواند.

يکي ديگر از ابزارهاي هنر و ادبيات در افشاي مناسباتِ حاکم بر جامعه به دست دادنِ تقارن‌هايي در زنده‌گي افرادِ طبقاتِ درگير است؛ بازنمايي جهت‌دارِ واقعيتِ بيروني يا «رئاليسمِ راديکال» به توليد و روايتِ وضعيت‌هايي مي‌پردازد که در دلِ آن‌ها مناسباتِ ظالمانه‌اي فاش مي‌شود که تعلقاتِ طبقاتي منجر به تجربه‌هايي يک‌سره متفاوت از وقايعي مشابه مي‌گردد. آن‌چه فرزندِ خانواده‌اي از طبقه‌ي کارگر از سر مي‌گذراند نه‌تنها به‌کلّي متفاوت است از سرگذشتِ فرزندِ خانواده‌اي متمول، که در موقعيت‌هاي تماماً برابر نيز تجربه‌هايي يک‌سره ديگر انتظارِ آن دو را مي‌کشد؛ به اين ترتيب کرداري واحد از سوي ايشان در شرايطِ مشابه به نتايجي عميقاً متفاوت و حتّي متضاد منتهي مي‌شود و بازنمايي اين حقيقت درونِ يک اثرِ هنري روايي، به افشاي تمايزهاي بنياديني منجر مي‌شود که تماماً مستقل از اراده‌ي افراد است. تمهيدِ اخير بيش‌تر از هرچيز به انکارِ دروغ‌ودونگ‌هايي مي‌پردازد که از سوي نظريه‌پردازهاي ليبرال عرضه مي‌شود و چنان وامي‌نمايد که گويا حکومتِ قانون به‌راستي متضمنِ اجراي عدالت خواهد بود.

حال بيائيد بر بازنمايي خوش‌بختي حقيقي در هنر متمرکز شويم؛ فرآيندِ دگرگوني اجتماعي به سوي برابري چه‌طور مي‌تواند به دست‌مايه‌ي مضمون‌پردازي هنري بدل شود؟ هرنوع تحولِ مثبتي در شکل‌بندي‌هاي اجتماعي اتفاق نمي‌افتد مگر زمينه و ضرورت‌هايش از پيش محقق شده باشد، با اين‌حال نمي‌توان از ياد برد که در پوست‌اندازي‌هاي اجتماعي گروه‌هايي از مردم در نقشِ کنش‌گرانِ اصلي گذار ظاهر مي‌شوند؛ پس، با توجه به بحثِ جستارِ نخست که خوش‌بختي جمعي را هم‌چون فرآيندي به سوي رستگاري معرّفي مي‌کرد، روايتِ ماجراهايي که نيروهاي تحول‌خواه از سر مي‌گذرانند خود مي‌تواند از اصلي‌ترين مصاديقِ بازنمايي خوش‌بختي در آثارِ هنري باشد. رمان‌ها و ديگر متونِ روايي‌اي که به جزئياتِ زنده‌گي نيروهاي پيشروِ انقلاب‌ها مي‌پردازند هم‌زمان روايت‌گرِ خوش‌بختي و برسازنده‌ي آن‌اند؛ چراکه با روايتِ شورمندي‌هاي خاصّ انقلابيونِ پيشرو به تکثيرِ راه و روشِ در بينِ خواننده‌هاي خود منتهي مي‌شوند و به اين ترتيب ويروسِ انقلابي‌گري را در جامعه پخش مي‌کنند. شرحِ قصّوي تجربه‌هايي که نيروهاي درگيرِ تحوّل پشتِ سر مي‌گذارند چيزي نيست جز تأکيدي وفادارانه به کنش‌گري انقلابي؛ چراکه از لنين آموخته‌ايم در فرآيندِ انقلاب نرخِ کسبِ آگاهي‌هاي سياسي و اجتماعي به‌شدّت بيش‌تر و سريع‌تر از ديگر مواقع است و به همين ترتيب بازنمايي وقايعِ منتهي به انقلاب، به‌خاطرِ به اشتراک گذاشتنِ تجربه‌هاي صفوفِ پيشتازِ مردم در فرآيندِ دگرگوني‌هاي ژرف، عيناً به تسريعِ روندِ تحولاتِ آينده، از طريقِ شبيه‌سازي شرايطِ انقلابي نزدِ خواننده‌ها و شدّتِ آگاهي‌بخشي به‌واسطه‌ي هنرها، راه خواهد برد.

بدين ترتيب واردِ دوّمين وهله از بررسي نسبتِ ميانِ خوش‌بختي و هنر شده‌ايم؛ وهله‌اي که نه بازنمايي خوش‌بختي، که عيناً مداخله‌ي هنرمند را در برقراري خوش‌بختي مدنظر قرار مي‌دهد. در بندِ قبل ديديم که روايتِ فرآيندِ دگرگوني‌هاي انقلابي چه‌طور به تسريعِ روندِ آن، يا حتّي زمينه‌سازي براي تحولاتِ آينده، مي‌انجامد؛ و موردِ اخير هم‌چون لولايي‌ست که هردو سوي تحليلِ جستارِ حاضر را در خود جمع دارد و هم‌زمان به «بازنمايي»ِ خوش‌بختي و «مداخله در برقراري» آن مي‌پردازد. حال بايد شرايطي را جست‌وجو کنيم که اثرِ هنري فارغ از بازنمايي خوش‌بختي يا همان روايتِ ماجراهايي که در فرآيندِ رو به رستگاري رخ مي‌دهد، چه‌طور مي‌تواند در برقراري خوش‌بختي، يا همان آغازِ روندِ دگرگوني، مؤثر واقع شود. اين‌جا در آستانه‌ي بحثي گسترده قرار مي‌گيريم که پيرامونِ تأثيرگذاري هنر بر جامعه وجود دارد؛ آن‌چه به بحثِ ما مربوط مي‌شود امّا نه هرنوع تأثير‌گذاري‌اي، که نقشِ ايجابي هنر در گذارِ جامعه است به سوي دگرگوني‌هاي ژرف، به سوي آن‌چه از آغازِ اين جُستار به‌مثابه‌ي خوش‌بختي حقيقي شناسانده شد.

شک نبايد داشت که تنها از مجراي آگاهي‌بخشي‌ست که ايجابيتِ بالا عملي خواهد شد؛ امّا آن‌چنان آگاهي‌بخشي‌اي که کارويژه‌ي اثرِ هنري‌ست، آن‌چه فقط از هنر برمي‌آيد و نه هرگز از جُستارهاي نظري يا ديگر متن‌ها. پيش‌تر اشاره شد بازتوليدِ شرايطِ موجود اصلي‌ترين نقشي‌ست که دم‌ودستگاهِ ايدئولوژيکِ دولت‌ها، که خود چيزي نيستند جز نهادي براي حفظِ سلطه‌ي سرمايه بر نيروهاي مولدِ جامعه، به عهده دارد؛ «مهندسي رضايت» يکي از اصلي‌ترين سويه‌هاي نقشمندي فوق است. با اين اوصاف «ناراضي‌سازي» توده‌ها از وضعِ موجود به يکي از اصلي‌ترين جبهه‌هاي پيکارِ فرهنگي، و به اين ترتيب به نقش‌مايه‌ي مرکزي آثارِ هنري بدل مي‌شود. خنثي‌سازي بي‌عملي و رخوتي که صنعتِ فرهنگ‌سازي در جامعه مي‌پراکند نيز، از ديگر ابعادِ سياستِ هنري خواهد بود. و همه‌ي اين‌ها هنگامي به خوبي ادراک مي‌شود که به نقشِ ايدئولوژي در فرآيندِ سوژه‌شدنِ افراد نيک توجه شود؛ آن‌گاه هرنوع ضديت‌جويي يا مخالف‌خواني با کردوکارِ ايدئولوژيکِ نهادهاي فرهنگي مستقر، خود مي‌تواند به نطفه‌ي خواستِ تغيير، و بي‌درنگ به فرآيندِ دگرگوني راهبر شود؛ و اين آخري چيزي جز خوش‌بختي حقيقي نيست.

تبلیغات

پخش آهنگ و موزیک ویدئو در رادیو جوان و کانال ها و سایت های بزرگ و پر مخاطب تماس بگیرید : 09366000500

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به ۳۱۸۲-در حاشيه‌ي تناقضِ بنيادينِ خوش‌بختي و فرديت


کد آمار