تبلیغات

ads

۲۰۸۷-چيزي شبيه طلاق، بدون ثبت و سند!

17 views
۲۴ام آبان ۱۳۹۵

چيزي شبيه طلاق، بدون ثبت و سند!

روزنامه ايران در گزارشي از يک پديده جديد نوشت:

 صندلي ماشين‌ را تا آخر خوابانده و زير کاپشنش مثل مسافري خسته و کلافه در هاله‌اي از بخار پشت شيشه‌ها، به خوابي عميق فرو رفته است. سرماي صبحدم پاييز، استخوان آدم را هم درد مي‌آورد. اما او مسافر نيست؛ او را همه عابران دم صبح مي‌شناسند. پلاک ماشينش هم مي‌گويد که او تهراني است.اغلب اين ساعت‌ها براي پياده‌روي به پارک کوروش در خيابان شريعتي مي‌روم. ضلع غربي پارک که به خيابان جلفا راه دارد، محوطه خوبي براي ورزش است. از زن و مرد گرفته تا پير و جوان براي پياده‌روي و ورزش به اين پارک محلي مي‌آيند؛ من هم جزو يکي از آنها. تا يادم نرفته بگويم پياده‌روي صبحگاهي گذشته از هر چيز خوب، يک فايده خوب ديگرهم دارد؛ در اين ساعت‌ها انگار آدم دور و برش را بهتر و شفاف‌تر مي‌بيند و به قول نويسنده‌اي فکرهاي خوبي هم به سرش مي‌زند.

 اپيزود اول

در چند روز گذشته، دست‌کم 3 - 2 راننده را ديده‌ام که پشت فرمان خوابيده‌اند. يکي از آنها پاي ثابت خيابان کنار پارک است. پيکان سفيد رنگي که ساعت 8 صبح، شيشه‌ها را با پارچه سفيدي پوشانده. هيچ چيزي معلوم نيست. پلاک ماشين  مربوط به يکي از شهرهاي حاشيه تهران است. چند روز اول فکر مي‌کردم شايد مسافر باشد ولي ديروز فهميدم اشتباه کرده‌ام. صاحبش داستاني دارد دراماتيک‌تر از رمان‌هاي روس؛ مردي 65 ساله با قد بلند و موهاي پرپشت سفيد. چهار ستون بدنش از من سالم‌تر است. وقتي همکلامش مي‌شوم که از نانوايي برگشته و از صندوق عقب ماشينش سفره و استکان و پنير بيرون مي‌آورد.

بي‌خيال ورزش مي‌شوم و يکراست مي‌روم کنار سوژه. سلام مي‌دهم و مي‌گويم چند روزي است که شما را مي‌بينم توي ماشين خوابيده‌ايد، مي‌توانم بپرسم چرا؟

 انگار که از سؤال بي‌مقدمه‌ من جا خورده‌ باشد، چند لحظه‌اي خيره مي‌ماند و با خنده مي‌گويد: «پسرم مفتشي يا فضول؟» من هم با خنده مي‌گويم هيچ‌کدام، خبرنگارم. در جواب مي‌گويد: «نکنه پرده‌هاي ماشين و خوابيدن من توي اين آلونک آهني برايت جالبه؟ پس دوربين و ميکروفنت کو؟» پيش خودم مي‌گويم يالا تا پشيمان نشده، بنشين پاي حرف‌هاش.

- خب من بايد چي بگم؟

- چند روزي هست پياده‌روي مي‌کنم و شما را اينجا مي‌بينم، چرا توي ماشين مي‌خوابين؟
- از بدبختي، از بيچارگي.

- مگه خانه و زندگي ندارين؟

- چرا دارم ولي چند ماهي هست که از خونه بيرون زدم. راستش رو بگم زنم از خونه بيرونم کرده.

- چرا؟

- ميگن سرپيري و معرکه‌گيري، قضيه منه. بعد از اينکه بچه‌ها سر و سامون گرفتن و رفتن سر خونه و زندگي، اختلاف من و زنم هر روز بيشتر ‌شد. زنم هر روز بهم گير مي‌داد که برو سرکار، حقوق بازنشستگي کفاف زندگي رو نميده. البته با ولخرجي‌هايي که مي‌کنه معلومه جواب نميده. افتاده تو خط مدبازي. هر روز با اين تورهاي مسافرتي3 – 2 روزه اين‌ور و انور ميره. اصلاً نه غذايي درست مي‌کرد نه به فکرم بود. چندباري هم کاسه و بشقاب سمتم پرت کرد که يکبار سرم شکست.

 پيرمرد براي چند لحظه‌اي سکوت مي‌کند و دستش را روي پيشاني‌اش مي‌کشد. انگار يادآوري اتفاقات گذشته آزارش مي‌دهد. شايد هم خجالت کشيده که دارد حکايت زندگي‌اش را برايم تعريف مي‌کند. جاي پدر بزرگ من است. نمي‌دانم چطور دلداري‌اش بدهم؟ تنها کاري که از دستم برمي‌آيد اين است که از فلاسکي که روي صندوق عقب گذاشته برايش چاي بريزم.

بعد از نوشيدن جرعه‌اي از چاي ادامه حرفش را مي‌گيرد: «با زنم اختلاف داشتيم ولي نه اينقدر، به خاطر بچه‌ها کاري به کارش نداشتم. کوتاه مي‌اومدم. آنقدر غرغر کرد که از زندگي خسته شدم. چندباري منو از خونه بيرون کرده‌ بود ولي به بهونه‌اي برمي‌گشتم. اين‌بار قفل در رو عوض کرد. فقط تونستم لباس‌هام و پتو و فلاسک و چند تکه ظرف بردارم. از ترس اينکه اگر توي ماشين بخوابم و آشنايي منو توي اين وضعيت ببينه، اومدم تهران و اينجا رو پيدا کردم. اينجا هم خلوته هم آب و سرويس بهداشتي داره.»

 - سخت نيست اين‌طور زندگي کردن؟

- سخته ولي چاره‌اي ندارم.

- بچه‌هات مي‌دونن؟

- هفته پيش فهميدن ولي مادرشون حتي اونا رو هم راه نميده. فکر کنم ديوانه شده.

بعد مي‌زند زير قهقهه و مي‌گويد: «اينم شانس منه که آخر عمري توي کوچه و خيابون بخوابم. من کارمند اداره بودم. براي خودم آدمي بودم. سرنوشت رو مي‌بيني پسر!»

 احساس مي‌کنم سؤال پيچ کردن پيرمرد ناراحتش مي‌کند. تنها با او همدردي مي‌کنم و با جملات مبهم و بي‌سر و تهي که حتي خودم معني‌شان را نمي‌فهمم از او خداحافظي مي‌کنم.

 اپيزود دوم

در طول مسير پياده‌روي مدام فکر مي‌کنم که چطور مي‌شود در اين سن و سال کسي مرد زندگي‌اش را آلاخون والاخون کوچه و خيابان کند. هنوز به جوابي نرسيده‌ام که به سوژه‌ دوم برمي‌خورم. مرد جواني که در خودرو مدل بالايي به خواب عميق فرو رفته. ماشين روشن است و بخاري‌اش کار مي‌کند. براي تکميل شدن گزارشم مجبورم مدام خيابان جلفا را بالا و پايين کنم تا راننده از خواب بيدار شود. سربالايي خيابان نفسم را مي‌برد. چاره‌اي ندارم. بالاخره بعد از 40 دقيقه نشانه‌اي از بيدار شدن مرد جوان را از دور مي‌بينم. از ماشين پياده مي‌شود و آبي به صورتش مي‌زند. بعد مي‌رود سروقت گوشي‌اش. نمي‌دانم چه چيزي مي‌خواند و ناشتايي لبش را باز مي‌کند به ناسزاگويي «پدر سوخته... چي از زندگيم مي‌خواد، نمي‌دونم!»

در نقش يک شهروند وظيفه‌شناس به مرد جوان مي‌گويم که اعصابت را اول صبحي خرد نکن همه از اين مشکلات دارند بايد کوتاه آمد و... اما حرف‌ها، به جاي اينکه آب روي آتش باشد، نفت مي‌شود روي شعله‌هاي سرکش. گر مي‌گيرد. انگار منتظر کسي بوده که درد دلش را سر او آوار کند. من هم که جلويش حاضر و آماده‌ام:

«غلط کردم عاشق شدم. زن مي‌خواستم براي چي؟ براي اينکه به زندگيم سر و سامون بده نه اينکه بشه بلاي جون. به خدا بدبخت شدم. اينکه نشد زندگي. هر روز دعوا دعوا، قهر، بزن بزن. بچه‌هام از دستمون عاصي شدن. براي اينکه بچه‌ها بيشتر اذيت نشن از خونه بيرون مي‌زنم که دعوامون به جاي باريک نکشه. وگرنه يا بايد بزنم خودمو بکشم يا اونو. هر 3- 2 روز کارم اين شده سر شب بزنم بيرون توي ماشين بخوابم. اگه يکي ببينه آبروي خودم که هيچ آبروي بابام‌ام ميره.»

به نقشم ادامه مي‌دهم و سعي مي‌کنم مرد عصباني را آرام کنم. مي‌ترسم سکته کند و روي دستم بيفتد.

 - آقا همه از اين مشکلات دارن. خيلي‌ها را مي‌شناسم که از کوره درميرن و از خانه مي‌زنن بيرون.

- من توي زندگيم هيچ چيز کم نذاشتم. خونه دارم، ماشين دارم، سفرخارجي مي‌ريم... خواهر و مادرم شدن بهونه اين زن. مي‌شينه و پا مي‌شه پشت سرشون حرف مي‌زنه. نمي‌دونم اين چه حکمتيه که فقط فاميل مرد نفهم و بد نيت از آب بيرون مياد!

- خب شما از اين گوش بگير و از اون گوش در کن.

- اصلاً خودت زن داري؟

 نمي‌دانم راست بگويم يا دروغ. ناخواسته مي‌گويم نه. همين دروغ کافي است که دستي به شانه‌ام بزند و بگويد: «هر وقت زن گرفتي، به حرف‌ من مي‌رسي رفيق! جاي تو باشم، زن نمي‌گيرم. الان آزادي و درگير زن و بچه نيستي. جاي من باشي سر به کوه و دشت ميذاري.» بعد سوار ماشينش مي‌شود و مي‌رود.

 

امروز به جاي پياده‌روي و ورزش بيشتر انتظار کشيده‌ام و درد دل شنيده‌ام. دروغ نباشد هفته گذشته نزديک به 8 نفر را ديده‌ام که توي ماشين خوابيده‌اند. پديده‌اي که هر روز پررنگ‌تر مي‌شود. مرداني که يا از خانه رانده شده‌اند يا براي اينکه آسيب رواني به فرزندان‌شان نرسد مجبور به ترک خانه شده‌اند. چيزي شبيه به طلاق بدون درگير شدن با دردسرهايش. اين مردان به جاي کتک کاري يا بيرون کردن همسران از منزل راه ديگري را انتخاب کرده اند؛ آسيب زدن به خود دور از چشم ديگران. آنها حتماً به زني هم فکر مي‌کنند که چند وقت پيش مرد خانه و بچه‌هايش را قيمه قيمه کرد. آنها کم نشنيده‌اند که «سم مي‌ريزم توي غذا همه رو يکجا نفله مي‌کنم.» آنها ديگر تاب ماندن در خانه ندارند. شايد روزي روزنه اميدي پيدا شد.

منبع:http://www.tabnak.ir/fa/news/640447

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به ۲۰۸۷-چيزي شبيه طلاق، بدون ثبت و سند!


کد آمار