تبلیغات

ads

۲۰۸۴-گزارش تلخ اما خواندني از کپرنشينان شهريار

8 views
۲۴ام آبان ۱۳۹۵

گزارش تلخ اما خواندني از کپرنشينان شهريار

روزنامه شرق

 به قلم شهرزادهمتي

: «کودکان کپرنشين ساکن بيابان‌هاي اطراف شهر قدس حدود يک ماه است که شاهد به آتش کشيده‌شدن چادرهايي هستند که تنها سرپناه آنهاست. اين کودکان از حداقل حقوق خود از جمله داشتن شناسنامه و حق تحصيل محروم‌اند و از طريق زباله‌گردي و کار در خيابان ارتزاق مي‌کنند».

«آنجا ته دنياست...». 

«روستاي هفت‌جوي مابين قلعه‌حسن‌خان و شهريار واقع شده. درست چسبيده به کارخانه لبنيات دامداران و نرسيده به کلانتري، بايد از بين قبرستان هفت‌جوي رد شوي تا به کپرهايشان برسي.

اينها حداقل ٢٠ سال است در اين بيابان‌ها زندگي مي‌کنند. بالاي معادن شن و درست وسط بيابان.

 حالا به جاي سروسامان‌دادن تصميم گرفته شده که به جاي حل مسئله، کپرهايشان آتش زده شود. کپرهايي را که با پارچه و پلاستيک و ايرانيت ساخته‌اند، با وسايل به آتش کشيده‌اند. بعد از اينکه کپرهايشان را آتش زدند، عده‌اي از آنها فرار کردند و پشت معدن‌ها رفتند. اما ماجرا اين است که در اين سرما ديگر حتي چادري براي پنهان‌شدن ندارند».

«حالا قرار شده از طريق يکي از خيرها برايشان اتاق تهيه کنيم. اما خيران مي‌گويند فعلا اولويت با آنهايي است که بچه‌هاي بيشتري دارند. سال گذشته در ماه رمضان، يکي از بچه‌ها گرمازده شد و مرد. شرايط زندگي آنها اصلا خوب نيست».

هکتار هکتار زمين باير را دورش سيم خاردار کشيده‌اند تا کسي واردش نشود. کمي بالاتر از معدن شن مجاور زمين‌ها، هر چند روز يک بار کپرهاي مردمي را به آتش مي‌کشند که حتي غذايي براي خوردن ندارند.

«اکثر اين افراد بلوچ هستند که مدت‌ها پيش به شمال ايران مهاجرت کرده‌اند و حالا به تهران آمده‌اند. عمده‌شان نوازندگان دوره‌گرد هستند. هيچ‌کدامشان شناسنامه ندارند، نه خودشان نه بچه‌هاي کوچکشان».

زنانشان چه مي‌کنند؟

«آنها فقيري مي‌کنند. فقيري يعني گدايي. لب اتوبان مي‌ايستند و گدايي مي‌کنند. اما نامش را فقيري گذاشته‌اند. البته آنها اسمش را گدايي نمي‌گذارند و مي‌گويند براي اين کار زمان زيادي صرف مي‌کنند».

 از مرتضي مي‌پرسم چند سال دارد و او مي‌گويد: «نمي‌دانم، ١٧، ١٨ سال». مي‌گويم: «مرتضي خواهرت را زمين بگذار تا عکاس از او عکاسي کند...»، مرتضي مي‌گويد: «اين خواهرم نيست خانم، دختر کوچکم است. من دو فرزند دارم..». مرتضي مي‌گويد زنش ١٥ساله است و حالا در اتوبان مشغول فقيري‌کردن است. از او درباره شغلش سؤال مي‌کنم و او مي‌گويد: «من هنرمندم... ساز مي‌زنم. اما حالا محرم است و نمي‌توانم کاسبي کنم. اگر برايم خانه پيدا کنيد، قول مي‌دهم اجاره‌اش را بدهم. يا لااقل کاري کنيد که از اين زمين‌ها بيرونمان نکنند». 

به سمت چادر مرتضي مي‌رويم. خودش و همسر و فرزندانش در چادري دو، سه متري که دوباره بعد از آتش‌سوزي به پا کرده‌اند، زندگي مي‌کنند. وسط چادر گاز پيک‌نيک کوچکي روشن است که گرمايش چادر را هم تأمين مي‌کند. دو پتوي زرد و کهنه تمام داروندار آنهاست. چشم‌هايم روي سيخ و ترياک کنار گاز پيک‌نيکي ساکن مي‌ماند.

مرتضي مي‌گويد: «مال من نيست خانم، فاميلم از شهرستان آمده و ميهمان ماست. سيخ و سنگ مال اوست». به او مي‌گويم: «توي چادر خودت هم به زور جا شده‌اي، چطور ميهمان دعوت مي‌کني و ترياک هم مي‌کشد؟» کمي بعد پسر جواني به اسم عادل به جمع‌مان اضافه مي‌شود که از قضا ميهمان کپر مرتضي است. مرتضي به گويش محلي حالي‌اش مي‌کند که به ما بگويد ادوات موادکشيدن مال اوست. ما هم به روي خودمان نمي‌آوريم و به سمت پرجمعيت‌ترين چادر محله مي‌رويم.

خاله سارا از قديمي‌هاي روستا ما را به سمت چادر برد و هي توي گوشمان التماس مي‌کند: «تو رو خدا بگو ما را از اينجا بيرون نکنند. حتي دستشويي‌هايمان را خراب کردند. التماس‌شان کرديم و گفتيم لااقل دستشويي‌ها را خراب نکنيد؛ اما به خرجشان نرفت. مجبوريم توي بروبيابان قضاي حاجت کنيم. حالا بچه‌ها را جمعيت امام علي به حمام مي‌برد، اما تکليف ما چيست؟» 

به آخرين چادر نزديک مي‌شويم؛ چادر براي نصيبه و پنج فرزند و همسرش است. نصيبه همه فرزندانش را در همين بيابان به دنيا آورده، هر پنج بچه بي‌شناسنامه‌اش را. مي‌گويد: «تو رو خدا بگوييد خانه‌خراب‌مان نکنند، من با پنج بچه بي‌شناسنامه، با شوهر معتاد کجا بروم؟»

از جلوي کپرهاي سوخته که رد مي‌شويم، مرتضي نام صاحب هر کپر را مي‌گويد. حالا ديگر جز ١٠، ١٢ خانواده که هيچ‌کدام اوراق هويتي و کار و جايي براي ادامه زندگي ندارند، بقيه در ميان روستاها پخش‌وپلا شده‌اند. مي‌گويند هر يکي، دو سال اين بلا را سرشان آورده‌اند. به مرتضي مي‌گويم نمي‌خواهد کاري براي شناسنامه بچه‌هايش بکند؟ مرتضي مي‌گويد: «اين بچه‌ها اين‌قدر بدبختي دارند که شناسنامه‌گرفتن جزء تجملات است خانم...».

منبع:http://www.tabnak.ir/fa/news/640508

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به ۲۰۸۴-گزارش تلخ اما خواندني از کپرنشينان شهريار


کد آمار