تبلیغات

ads

دعوا … دعوا…. سرِ کَره ، مربا….!

90 views
۹ام بهمن ۱۳۹۴

عادت من بر این است که وقتی بین بچه ها دعوا می شود تا جاییکه ممکن هست دخالت نمی کنم . فرصت می دهم تا بچه ها خودشان با هم کنار بیایند . این البته شامل مواقعی که کار به جاهای باریک می کشد نمی شود .

آن روز هم گویا یکی از همین روزها بود . همین روزهایی که کار داشت به جاهای باریک کشیده می شد. خصوصا اینکه من مشغول صحبت با خانمی بودم که نیاز به کمک داشت . صحبتم مطابق معمول طولانی شده بود . مشاجره ی کودکانه ی بچه ها به دعوا تبدیل شده بود . من از داخل آشپزخانه ، اتاق بچه ها و موقعیت آنها را رصد می کردم . اوضاع داشت وخیم تر می شد و من تلفن به دست کار خاصی از دستم بر نمی آمد . 

تا تلفن تمام شود کار بچه ها به زد و خورد کشیده بود . موهای بافته ی شکورا توی دستهای صبورا جا خوش کرده بود و تلاش های شکورا برای دست یافتن به موهای صبورا به سرانجام نمی رسید . با ناراحتی بالای سرشان رسیدم . با دیدن من ، خودشان را جمع و جور کردند و سیخ سرجایشان نشستند. اول از همه ، علت دعوایشان را جویا شدم . مثل اکثر وقتها بر سر یک چیز کوچک بحثشان شده بود. 

رو به شکورا کردم و با ناراحتی گفتم : خواهرت از تو بزرگتره و حق نداری که بهش بی احترامی کنی . بعد از کمی صحبت ، مشابه همان حرفها را به صبورا گفتم که : خواهرت از تو کوچکتر است و تو باید مراعات حالش را بیشتر بکنی . یادت باشد که او چند سال کوچکتر از الان شما می فهمد . چند سال کمتر از الان شما ، صبر داره . 

بعد از صحبت برایشان شرح دادم که چطور می شد راحت تر و ساده تر ، مشکل را حل کرد . تاجاییکه اجازه ندهند کار از یک مشکل کوچک به جاهای باریک کشیده شود . 

مرحله ی بعدی برایشان ، خصوصا برای شکورا گران تمام شد . هر دو از پول توجیبی ماهانه شان محروم شدند . این تنبیه اخم هر دویشان را در هم کرد و اشک شکورا را سرازیر کرد.

صبورا را صدا زدم : فکر می کنی تا کی می توانی با داد زدن کارها را مطابق میلت پیش ببری ؟ تا کی می توانی به جای حل مسئله صورت مسئله را پاک کنی ؟ فکر می کنی تا کی می توانی که با دعوا کردن و بگو مگو های مکرر ، ورق را به نفع خودتی برگردانی؟ 

هیچوقت دعوا کردن ، داد زدن و بلند کردن صدا چاره ی کار نیست . گاهی باید یاد بگیری که بجای دعوا کردن دنبال راه حل منطقی و آسان تر بگردی . باید یاد بگیری تا عصبانیتت را مدیریت کنی تا در لحظات بحرانی ، خودت و زندگی ات را مدیریت کنی . در زندگی که دو طرف معرکه جز داد زدن و دعوا کردن راه حل دیگری برای به کرسی نشاندن خواسته ی خودشان ندارند ، جهنمی به پا می شود که هر دو سو درآن می سوزند . یادت باشد تا وقتی که در حل مشکلات و اختلاف سلیقه ها حرف زدن و گوش دادن جایگاهی نداشته باشد ، این مشکلات هستند که فرمانروایی می کنند. 

شاید امروز بتوانی با داد زدن نظر و خواست خودتت را اعمال کنی اما مطمئن باش که فردا و در زندگی مشترکت این راه حل محلی از اعراب ندارد . آن روز مردی در مقابل توست که درست به اندازه ی خودت می خواهد تا حرفش را به کرسی بنشاند . آن روز تو با مردی مواجه می شوی که هم صدایش از تو بلندتر است و هم زورش از تو بیشتر است . به تمام این احوال غرور مردانه ای را که نمی خواهد در برابر تو کم بیاورد را هم اضافه کن . اگر نتوانی خشم و حتی خواسته هایت را مدیریت کنی و عصبانیتت برایت تصمیم بگیرد ؛ زندگی ات مسابقه ی طناب کشی می شود که هر دو طرف سعی بر برنده شدن در این مسابقه دارند و برنده آن کسی می شود که زورش از تو زیاد تر باشد . به زودی می بینی که وقتی در برابر حرفهای مادر شوهر یا خواهر شوهرت کم می آوری و از خواسته هایشان ناراحت می شوی دیگر نمی توانی از قدرت داد زدن استفاده کنی . خلاء و ناتوانی تو در مدیریت بحران کار دستت می دهد . آیا می توانی در برابر دلخوری از خانواده ی همسرت از قدرت صدایت استفاده کنی ؟

واقعیت این است در زندگی کسی برنده است که قدرت مدیریت خشم و بحرانش از دیگری قوی تر است و عنان عصبانیتش به دست خودش است .

یادمان باشد به بچه ها از کودکی و نوجوانی توان مدیریت خشم و کنترل عصبانیت شان را بیاموزیم تا در آینده با بحران های جدی روبرو نشوند . 

سیمرغ ۲۰۱۶-۰۱-۲۷ ۰۴:۱۸:۱۲

93 views
۷ام بهمن ۱۳۹۴
بالاخره صدای وقت و بی وقت جاروبرقی خانم همسایه کار خودش رو کرد و پروژه خونه تکونی امسال من کلید خورد! خودمم باورم نمی شه وسط این همه کار و مشغله وارد یه پروسه نامعلوم شدم. می گن آشفتگی محل زندگی یا کار باعث آشفتگی روحی و عدم تمرکز می شه. خوب باید بگم کاملا درست می گن. این چند وقت زیاد به خونه نرسیدم .همین باعث شده احساس خوبی نسبت به خونه نداشته بتشم. منظورم اون نظم و نظافت نامحسوسی که آدم فقط خودش متوجهشه و ازش لذت می بره. 

شما رو نمی دونم اما به نظر خودم قلب خونه ما آشپزخونه اس. احساس می کنم با هر کابینتی که مرتب می کنم منم حالم بهتر می شه ... 

امسال قصد دارم تمام باورهای قدیمی و خرافات خانوادگیمون رو دور بریزم و سفره هفت سین بچینم... 

غم عشق

91 views
۶ام بهمن ۱۳۹۴
 

از غم عشق تو من هر دم شکایت می کنم

عیب تو پوشیده و آن را قضاوت می کنم

 

هِی نمک بر زخم من میپاشی و دلشادی

چشم می بندم ولی، من خواب راحت می کنم

 

عشق من شیرین و تو هر لحظه تلخی می کنی

من به این تلخیِ تو ، شیرینم عادت می کنم

 

عشق تو در قلب من تا آخر دنیا ولی

من نمی دانم چرا احساس غربت می کنم

 

بوسه را یک شب غزل بهر تو من می سازم و

لب به لعلت تا سحر آن را قرائت می کنم

 

بوسه ات شد آرزو و من طلبکارم زِ تو

من ولی با این سخن شاید جسارت می کنم

 

می گذاری داغ بوسه بر لبم با رفتنت

من که فردا ادعای این خسارت می کنم

 

دل بریدی از من و رفتی میان خاطره

رفتن جان خودم را من نظارت می کنم

 

مهدی فتوحی

سیمرغ ۲۰۱۶-۰۱-۲۰ ۲۰:۳۹:۰۱

84 views
۳۰ام دی ۱۳۹۴
داشتم با خودم فکر می کردم من واقعا چی دارم که نشه با پول خرید .... 

این روزها

65 views
۲۶ام دی ۱۳۹۴
هیچ کس نمی تونه مثل خانم همسایه هر روز درست ساعت 7 و 45 دقیقه صبح بهم یادآوری کنه که چقدر شلخته و تنبلم... دقیقا هر روز تو همین ساعت خونش رو جارو می کنه و صدای  ممتد جاروبرقی خانم همسایه مدت هاست که جای آلارم ساعت موبایلم رو گرفته...

تماشای پیر شدن پدر و مادر همسرم خیلی غمگینم می کنه...روز به روز پیرتر و ناتوان تر می شن. شکر خدا هنوز به بچه هاشون وابسته نیستن اما ....

نمی دونم از کی ولی از یک تایمی به بعد آدم دائم نگران از دست دادن پدر و مادرشه...یعنی این نگرانی پررنگ‌تر و محسوس تر می شه...مثل همسرم که با هر تماس تلفنی دچار یک نوع شوک می شه که مبادا...

به هر حال این هم جزوی از زندگی آدم‌هاست...

بعد از پروژه کاملا موفقیت آمیز اتاق خواب بچه ها که نتیجه بسیار خوبی داشت، الان به شدت وسوسه شدم که تا قبل از نوروز مابقی خونه رو نقاشی کنم. هر از گاهی به سرم می زنه که برم از انباری باقیمانده قوطی‌های بتونه رو بیارم و زیرسازی رو شروع کنم اما بعد بی خیال می شم....

پسر کوچولوی من مدتیه که مهدکودک می ره و کلی روابط اجتماعیش بهتر شده...سوالات فیلسوفانه می پرسه و کلی پرحرفی می کنه...

دخمل تغییرات نسبتا بیشتری داشته... تا جایی که خیلی وقتها آبمون تو یه جوب نمی ره و مجبور می شم به خاطر بی خیالی ها و هپروت دوران نوجوانی مخصوص خودش برخوردهای شدیدی بکنم...

دائم در حال رویاپردازی و خیالبافیه...علاقش به ریاضی رو از دست داده و مدام اصرار می کنه کلاس آواز ثبت نامش کنم! اشتهای زایدالوصفی پیدا کرده و در مقابل تذکرات من جبهه می گیره... داستان می نویسه و اصرار داره خط به خطشون رو بدون ویرایش برام بخونه...دخملی که آرزو داشت خانوم دکتر بشه الان دوست داره بزرگ شد یه قنادی داشته باشه و کیک تولد و عروسی تزئین کنه... به جای خودکار و مداد، میل قلاب بافی دست می گیره و تو دفتر نقاشیش دخترای قد بلند با اندامی کشیده و دامن‌های کوتاه در حالی که نصف صورتشون از موی مشکی پوشیده شدن و یک چشم بیشتر ندارن نقاشی می کنه!

دخمل آروم و خنده روی من لوس شده و به هر بهانه ای بغض می کنه و اشک می ریزه...دخملی که تمام پول توجیبی هاش رو پس انداز می کرد الان یک ولخرج تمام عیار شده و آخر هفته که کفگیرش به ته دیگ می خوره دست به دامن من می شه:)) روزای چهارشنبه ته مونده جیبش رو استیکر و شانسی می خره و با یه آبنبات آدامسی تو گوشه لپش میاد خونه...

 

بدون شرح….

66 views
۲۳ام دی ۱۳۹۴

ساعت از 8شب گذشته بود . مرد روحانی خسته از کار روزانه به اتاقش آمد .طلبه ها رفته بودند و حوزه کاملا" خلوت شده بود. مردروحانی که استاد جوان همین حوزه بود، روی زمین نشست تا غذایی که از ظهر برایش باقی مانده بود به عنوان شامِ شب بخورد . چند سالی می شد که از این حوزه برایش دعوت نامه فرستاده بودند . در شهر خودشان ، برای یک طلبه مانند او کار زیادی نبود و مرد روحانی برای تامین مخارج خانواده اش مجبور شده بود تا از شهر دوست داشتنی اش و از کنار همسر و چهار فرزندش دل بکند و به تهران بیاید . تمام وقتش را در این حوزه می گذارند . روزها درس می داد و شبها مطالعه می کرد . هر دو هفته یکبار عصرهای پنجشنبه به شهرشان می رفت و جمعه ها آخر شب باز می گشت . مخارج رفت و آمد بالا بود و او نمی توانست بیشتر از این به خانواده اش سر بزند. همیشه دلش برای بچه هایش تنگ بود .یادش می آمد که خیلی وقت بود که نتوانسته بود یک دل سیر بچه هایش را ببیند. 

دستش را زیر سرش گذاشت و در تنهایی و سکوت خودش به سالهای دور رفت . پدرومادرش خیلی دوست داشتند تا پسرشان دکتر بشود . همیشه می گفتند : حیف است تو اینهمه استعداد داری . با این هوش و استعدادت می توانی دکتر خوب و حاذقی شوی . وقتی که بزرگ تر شد انگار آرمان هایش هم تغییر کرد . هدف هایش هم با او بزرگ شدند . بزرگ و بزرگتر. 

اواخر شهریور آن سال را خوب به یاد می آورد . همان روزهایی که با مشقت توانسته بود رضایت پدرش را برای شرکت در کلاسهای حوزه به دست بیاورد . به زودی در حوزه هم درخشید . استعداد و توانایی اش در درک و بحث تحسین اساتید را برمی انگیخت . 

به خواستگاری رفت و همان جا به همسرش گفت : من یک طلبه ی ساده ام . قرار است نان خور امام زمان باشم پس از من انتظار نداشته باشید که چشمم به دست پدرم باشد . هر چه از مال دنیا دارم شهریه ای است که پس انداز کرده ام به اضافه ی کتابهایم که تمام سرمایه ام هست . گفته بود : شما منزل پدرتان در یک رفاه نسبی هستید اگر با من ازدواج کنید مجبور می شوید مرتب همراه من به روستاهای دورافتاده یا شهرستانهای کوچک برای تبلیغ هجرت کنید . شاید مجبور شوید مدتهای طولانی تنها بمانید . رفاهی که من می توانم برایتان فراهم کنم اندک و جزیی است . ممکن است مجبور باشید سختی های زیادی بکشید . حالا با تمام این احوال حاضرید همسر من شوید؟

مرد روحانی دختر جوانی را به یاد می آورد که چادرش را محکمتر کرد و زیر لب گفت : ان شاالله بتوانم همراه خوبی برای شاگرد امام صادق باشم .

حالا سالها از آن روزها می گذشت و زنِ زندگی اش هیچ چیز از همراهی کم نگذاشته بود . بزرگ کردن بچه ها کار سختی بود ولی زن صادق تر از این بود که قولش را فراموش کند . زندگی در یک خانه ی اجاره ای کوچک و مسئولیت تربیت 4 بچه کار راحتی نبود . او می دانست که زندگی طلبگی با تجملات میانه ای ندارد . یعنی اصلا نمی شد با حقوق طلبگی تجملاتی هم شد . باید مراقبت می کرد که نکند دخل و خرج خانه به هم بریزد. اما گاهی کار واقعا سخت می شد . مثل زمستان سال گذشته که فاطمه زهرا ، سخت مریض شد . پول درمان سر به فلک می گذاشت و آنها ناچار شدند تا کتابهای مرد روحانی را بفروشند تا بخشی از هزینه ی درمان را تامین کنند . 

مرد روحانی ، نگاهی به ساعت دیواری انداخت . عقربه های ساعت به کندی دنبال هم می کردند . ساعت نه شب بود . خواب اما انگار ، با چشمهایش بیگانه بود . فکر و خیال مخارج درمانی فاطمه زهرا ، آرامش نمی گذاشت . باید چاره ای می اندیشید. پس فردا نوبت بیمارستان داشت ودستش خالی بود.بلند شد . وضو گرفت . قامت به نماز بست . سر به سجده گذاشت . سر از خاک برداشت . دستانش به آسمان رفت . تا ناکجا آباد . شاید می خواست ستاره ها را دست چین کند . سکوتش را شکست . الهی بحق باب الحوائج علی اصغر ....

هنوز کلامش منعقد نشده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد . مردی از آن سوی خط می گفت : سلام حاج آقا چند جا سفارش نظافت خونه بهمون دادن ، کسی رو ندارم بفرستم ، شما میری ؟ قند توی دل مرد روحانی آب شد . بله ی بلند و بالایی گفت . 

سر به سجده گذاشت . الحمدلله ... شکرا"لله ... 

مرد روحانی می دانست . کار عار نیست . رزق حلال درآوردن برای خانواده عین جهاد در راه خداست. طلبه ها نمی دانستند استاد اخلاق حوزه شان ، شغل دومی هم دارد . نظافت منازل ...

******************************************************************

بعدا" نوشت: با اینکه قبلا به عنواین مختلف به این نکته تاکید کرده بودم لاکن بر خودم فرض دیدم که مجددا" خدمت دوستان عرض کنم ، مطالب این وبلاگ در 98درصد موارد کاملا منطبق بر واقعیت است . لاکن در بعضی موارد به دلایلی ازجمله مسائل امنیتی فرد مورد بحث یا حفظ ساختار داستانی ماجرا دخل و تصرف هایی در اصل مسئله داده ام . به طور مثال "مردروحانی" مورد بحث در این پست که یکی از دوستان همسرم هستند بر طبق آنچه گفته شد برای امرار معاش خانواده پرجمعیت خود مجبور به هجرت به تهران شده و اکنون چند سالی است که به دور از خانواده در این شهر اقامت دارند و شبها را در محل کار خود زندگی می کنند. ایشان برای گذران زندگی مثل خیلی از طلبه ها که به کارهای مختلف از جمله کارگری ساختمان ،شاگردی مغازه، نانوایی و... مشغول هستند به نظافت منازل می پردازند و اصلا و ابدا از این موضوع ناراحت یا شاکی نیستند و معتقدند درآوردن رزق حلال وظیفه ی مرد خانواده است و بابت آن شاکر نیز هستند . اما به دلیل حفظ مسائل امنیتی بنده شغل اصلی ایشان را در این پست ، قید نکرده ام . در واقع ایشان مدرس حوزه نیستند و به کار دیگری مشغول هستند. بحمدلله فرزندان ایشان در کمال صحت و سلامت هستند و بنده صرفا جهت حفظ ساختار داستانی پست صحبت از بیماری فرزند ایشان داشتم . آنچه مسلم هست این است که چارچوب کلی کاملا منطبق بر واقعیت می باشد . سایر پست ها هم ممکن است از این قاعده مستثنی نباشند.

… که هر چه کرد با من آشنا کرد …

78 views
۲۲ام دی ۱۳۹۴

یا غیاث المستغیثین ....


اگر از مواضع حق فاصله بگیرید جیبوتی برایتان می شود امپراطوری روم . اگر کوتاه بیایید اصحاب فتنه ، برایتان طناب داری می شوند که ریسمانش به تعبیر حضرت صدیقه ی زهرا علیه السلام از بَلبَله ی شیطان بافته شده است . 

به هوش باشید ...


** آمریکا تصریح کرد : تنها در صورتی تحریم ها علیه ایران برداشته می شود که ایران بخش عمده ای از فعالیت انرژی هسته ای خود را متوقف کند .

** روز گذشته ایران ، قلب راکتور هسته ای خود را خارج کرد ...

وقتی این خبرها را می شنوم بی اختیار اشک از حاشیه ی چشمانم سرازیر می شود . در خلسه ی خودم فرو می روم و به خودم می گویم : امان از دل خانواده های شهدای هسته ای . آنها که عزیزانشان را دادند تا فرزندانشان ، سرافرازی ایران اسلامی را ببینند غافل از آنکه ، تنها چیزی که برای فرزندانشان به یادگار ماند اندوه بی پدری و درد یتیمی بود . 

رهبر و مولای ما ، فرزندانت صبورانه استخوان در گلو و خار در چشم ، خشم حیدری شان را مهار زده اند و تا زمانیکه شما اراده نکنید قدم از قدم برنمی دارند . اما به اذن و اراده ی الهی هرگز اجازه نخواهیم داد تاریخ تکرار شود و مشتی فتنه گر و کودتاچی ، ریسمان به گردن علی بیندازند و ناموس این سرزمین را در کوچه ها سیلی بکوبند و ما را از حق مسلم مان محروم کنند . 

گوش به فرمان شما نشسته ایم سید و آقای ما ...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ….

92 views
۱۴ام دی ۱۳۹۴

عربستان سعودی روابط خود با تهران را قطع کرد ...


میان هیاهوی خبرهای سخت و تلخ شنیدن این خبر چون نسیمی آرامش بخش تمام جانم را صفا داد . چشمانم برق زد . چشمانی که مدتها بود در حسرت از دست دادن شیرمردان شهید شهرم در سوریه و سامرا ، بارانی بود . قلبم را روشن کرد . قلبی که هنوز که هنوز است در ماتم فاجعه ی مِنا نشسته است .قلبی که عزادار کودکان یمن است . قلبی که در حسرت بی خبری از شیخ فرزانه زکزاکی نشسته است . بی اختیار قرآنم را در آغوش می کشم . و لبریز می شوم از حس خوشی . 

امیدوار می شوم که زین پس ایران و ایرانی ، ننگ ارتباط با یک دولت سگ صفت وهابی را از پیشانی خود پاک می کند . 

آل سعود از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر . 


موتوا بغیظکم (بخشم خود بمیرید)


کد آمار