تبلیغات

ads

بابای صبور..

69 views
۹ام دی ۱۳۹۴

شهریه ی حوزه را که گرفت در اولین فرصت ممکن ، بازار رفت . از مغازه ای که لباس طلبگی می فروخت یک پیراهن سفید یقه آخوندی خرید . مدتها از آخرین باری که مخارج خانه و زندگی و بچه ها اجازه داده بود که برای خودش چیزی بخرد گذشته بود.

به خانه که رسید بچه ها دوره اش کردند . از سروکول خسته اش بالا می رفتند . صدای شیطنتها و شیرین زبانی های فاطمه خانوم که فقط 4 سالش بود ، تمام خانه را پر کرده بود . آقا جواد با خوشحالی جلو آمده بود و دفتر دیکته اش را نشان می داد تا بابا ببیند که پسرش تمام دیکته اش را بدون غلط نوشته است . مربم بانو در حالیکه پیش بند آشپزی مادر را از تنش در می آورد جلو آمد تا عبا و قبای بابا را بگیرد. آقا ابوالفضل با همان آرامش همیشگی اش جلو آمد و با نجابت سلام داد . انگشتش لای کتاب مکاسب بابا بود . امتحاناتش نزدیک بود و کتابها و یادداشتهای بابا به دردش می خورد.

مادر جلوتر از همه ایستاده بود . همیشه عمامه ی شوهرش را با احترام می گرفت و بالای کمد می گذاشت . می دانست که شوهرش به مرتب بودن عمامه اش حساس است . پس همیشه آن را در بالاترین جای کمد می گذاشت تا از شیطنت فاطمه خانوم در امان باشد.

مرد به اتاق رفت و با پیراهن نوی سفیدش بیرون آمد . همه دورش را گرفتند که : به به مبارک باشه . ان شاالله لباس مکه رفتنت. مادر جلو آمد و گفت چقدر جنسش خوب است . خیلی کار خوبی کردی که بالاخره برای خودت یک پیراهن نو خریدی. 

پیراهن به تنش بود که خوابش برد . 

قبل از اذان صبح بلند شد . مشغول عبادت بود . بعد از نماز صبح و تسبیحات حضرت زهرا تازه یادش افتاد که شب را با پیراهن سفیدی که تازه خریده بود ، خوابیده است .

احتمال می داد که پیراهنش حسابی چروک شده باشد . جلوی آیینه قدی ایستاد تا خودش را در پیراهن جروک شده اش تماشا کند . اما از دیدن خودش در آن پیراهن کاملا شوکه شد . تا جاییکه می دانست پیراهنش سفید ساده بود اما چیزی که الان تنش بود یک پیراهن با خطوط قرمز و آبی بود. پر از گل و درخت و خانه . پر از آدمهای کوچک و بزرگ . با یک خورشید بزرگ که وسط آن همه نقش و نگار خودنمایی می کرد. خوب که دقت کرد نقاشی خودش را دید در عمامه ای که به سرداشت .همین طورنقاشی همسرش با یک چادر و پوشیه ای که بصورت داشت . آن طرف تر یک دختر کوچک با موهایی بلند که تا مچ پایش می رسید وکفشهایی که پاشنه هایش حسابی بلند بود و لپ هایی قرمز و لبخندی که تا بنا گوش در رفته بود . او فاطمه خانم را در نقاشی اش خوب می شناخت.

دیگر هیچ اثری از پیراهن نو و سفیدی که دیروز خریده بود ، نبود . در عوض یک پیراهن داشت که فاطمه خانوم برایش نقاشی کرده بود . پیراهنی که شبیه یک تابلوی نقاشی شده بود . معلوم بود که فاطمه خانوم از خواب شبانگاهی بابا حداکثر استفاده را کرده است .

مرد خودش را بالای سر دخترش رساند . خودکار آبی و قرمز توی دستهای کوچولویش جاخوش کرده بود . تمام دست و صورت فاطمه اش پر از خط های قرمز و آبی خودکار بود . مشخص بود که شب پرکاری را گذرانده است . 

مرد دوباره جلوی آیینه قدی ایستاد . دلش برای پولی که هدر شده بود می سوخت . دلش برای آن پیراهن نوی سفید تنگ شده بود . مات و مبهوت یک نگاه به خودش می کرد ، یک نگاه به پیراهنش ، یک نگاه به دخترش . دستش را در محاسن پر پشتش فرو کرد . یاد توصیه پیامبر افتاد که بچه ها تا 6 سالگی امیر خانه هستند . 

صورت فاطمه اش را بوسید . خودکارها را از دستش بیرون آورد . پتوی گلدارش را تا زیر چانه ی دخترش بالا کشید . گونه هایش را بوسید .

..............

...................

ساعت 8 صبح ... 

طلبه های جوان به احترام استادشان ایستادند . استادی که پیراهن گلدار عجیبش از زیر قبا خودنمایی می کرد .


بازگشت پیروزنمندانه

74 views
۹ام دی ۱۳۹۴
دقیقا همون عاملی که سال ها پیش موجبات موفقیت های پی در پی من رو فراهم آورد تا روز به روز ترقی کنم و پیشرفت کنم, دقیقا همون عامل، الان داره بدبختم می کنه.

بی خوابی های شبانه رو عرض می کنم

حتی برنامه ریزی و ورزش و باشگاه و خستگی هم نتونست اندکی خواب شبانه‌ام رو تنظیم کنه.

از اینکه اینقدر بی اراده و بی خود شدم ناراحتم

از اینکه دچار بحران سی سالگی شدم ناراحتم

از اینکه افسار زمان مثل گذشته در اختیارم نیست ناراحتم

از اینکه هیچ چیز اونطور که باید پیش بره، نمی ره ناراحتم

امسال تا به الان سال ناخوشایندی بوده برام. سر در نمیارم یعنی باید همین امسال این همه اتفاق ناجور برام می افتاد؟ همزمان  کارم رو از دست دادم ؛ دچار بحران اعتقادی شدم و به تمام چیزایی که تا الان پایبندشون بودم شک کردم؛ درست همین امسال با خیانت فامیل های پدری داغون شدم؛ افسردگی و بی خوابی گرفتم و بدتر از همه اینها مشکلات نوجوانی دخمل استارتش زده شد.

اینها چکیده بدبختی ها و مشکلاتی بود که می تونست کلی داستان و روزانه باشه برای یک عده که با خوندنش از بیکاری دربیان. اما ترجیح دادم این اتفاقات تبدیل به خاطره نشن. همون بهتر که ننوشتم.

به هر حال من دیگه اون آدم سابق نیستم. تمرکز ندارم و مدام از این شاخه به اون شاخه می پرم. امشب یکدفعه یادم افتاد که وقتی روزانه‌ها و افکارم رو می‌نوشتم، یه جورایی به اشتباهاتم پی می بردم. درست مثل وقتی که می‌ری پیش مشاور و یه حق مشاوره تپل می دی و شروع می کنی به حرف زدن! شما حرف می زنی و مشاور گوش می ده...شما حرف می زنی و مشاور سرشو تکون می ده....شما حرف می زنی و مشاور نهایتا دو تا سوال می پرسه و شما دوباره حرف می زنی... اگر این مشاور خیلی تو کارش حرفه ای باشه، با همون دو تا سوال شما رو چنان جهت دهی می کنه که خودت جواب بسیاری از سوالات توی ذهنت رو پیدا می کنی...خیلی جاها دست خودت رو رو می کنی و مچ خودت رو می گیری. حالا حکایت روزانه نویسی و درد و دل وبلاگی هم همینه...دقیقا وقتی دارم تایپ می کنم سلول‌های خاکستری مغزم یه تکونی به خودشون می دن و از آکبندی درمیان. خدا رو چه دیدی شاید این هر دم نویسی که فعلا علنیه دردی از درهای من دوا کنه و راهی جلوی پام بذاره.... اونقدر ننوشتم که مطمئنا این نوشته پر از غلط املایی و نگارشیه. از این بابت هم اصلا ناراحت نیستم. کی به کیه.

با عُجب و ریا نمی شود به کِِـِبریا رسید ..

89 views
۲۶ام آذر ۱۳۹۴
موقع بیرون آمدن از خانه ، خودش را توی آیینه ی قّدی خانه برانداز کرد . چادرش را جلوتر کشید . باز هم جلوتر. توی دلش به خودش آفرین گفت : احسنت به این حجابی که دارم . چه حجاب کاملی . واقعا" توی دوستان دانشگاهی کسی هم هست که بتواند عین من حجاب بگیرد ؟! بعد آخرین نگاه را به آیینه انداخت و با اطمینان گفت : نه گمان نکنم . 
بیرون از خانه ، داخل مترو ، توی تاکسی حتی در حیاط دانشگاه از دیدن دخترهای هم سن و سالش که حجابشان چنگی به دل نمی زد بیزار بود . زیر لب هر چه لعن و نفرین می دانست نثارشان می کرد : یک مشت دختر هرزه و بی حیا .... خدا لعنتتان کند ... 
توی کلاس هم وضع همین طور بود . با این تفاوت که به جز خودش دوستان و اطرافیانش هم از حیا و حجابی که داشت تعریف می کردند . گاهی هم پیش می آمد که به او غبطه می خوردند. این تعریف و تمجید ها حس خوشایندی به او می داد . بعضی وقتها سر سجاده نمازش می نشست و با خودش زمزمه می کرد : واقعا" خدا دیگر چه می خواهد . نمازم را که می خوانم ، آنهم اول وقت . روزه هایم را هم که می گیرم . اهل گناه هم نیستم . حجابم هم که حرف ندارد . بنده ای به این خوبی هستم . 
بعضی وقتها از آنچه به زبان می آورد ، دلش می لرزید . حسی در اعماق وجودش به او می گفت که یک جای کار، اساسی می لنگد . 
........
............
شب قدر بود . شب توبه . شب چنگ زدن به ریسمان الهی . شب استغاثه . خیلی تلاش می کرد . خیلی زور می زد . اما هر چه بیشتر تلاش می کرد ، کمتر به نتیجه می رسید . انگار اصلا چشمه ی اشکش خشک شده بود . هیچی ... حتی یک قطره .. حرص می خورد . در تاریکی شب به اطرافش نگاه کرد همه گریه می کردند همه از ته دل گریه می کردند . سبک می شدند . اما او و تلاش هایش به جایی نمی رسید . آن سوتر خانمی نشسته بود که اتفاقا از نظر حجاب اصلا به پای خودش نمی رسید . اما داشت خوب با خدا حرف می زد . استخوان سبک می کرد . تکان های بی امان شانه اش حکایت از سبک شدن دلش داشت . چرا؟! 
چرا او می تواند و من نمی توانم . من که از او بهترم . حجابم . اعتقاداتم . !! پس چرا او می تواند و تلاشهای من برای ارتباط با خدا به جایی نمی رسد .؟! کلافه شده بود . اما حس می کرد که دارد به جواب سوالش می رسد . اینکه کجای کار می لنگد ؟ چرا آرامش درونی ندارد ؟
در همین حال بود که صدای مردم او را به خودش آورد : بعلی ابن موسی ... بعلی ابن موسی ... آه از نهادش بلند شد . دارد تمام می شود . رسیده اند به امام هشتم . الان سفره را جمع می کنند و من هنوز نفهمیده ام که عیب کارم کجاست . یکباره چنگ زد به آستان کریمانه ی علی ابن موسی الرضا . یا امام رضا عیب کارم کجاست ؟ شما را به حق جوادتان ... شما را به حرمت عمه تان .... جماعت هنوز می گفتند : بعلی ابن موسی ... بعلی ابن موسی ... هول و ترس به جانش چنگ زد . ترس از تمام شدن فرصت امانش را بریده بود . یا امام رضا به حق باب الحوائج علی اصغر ، کمکم کنید.
یادش آمد .... فهمید ... یادش آمد که ، از حرفهای دیگران برای تایید خودش استفاده کرده نه تعدیل خودش . یادش آمد که آدمی مثل او هرگز تسلیم نمی شود . نه تسلیم خدا و نه تسلیم ولی خدا.
یادش آمد تا گردن گرفتار عَُجب شده است . یادش آمد که استادش عجب را آفت جمع های مذهبی می دانست . یادش آمد استادش حرفهای دیگر هم زده بود . گفته بود : دقت کرده اید چرا گاهی توی روضه ها هر کاری می کنید نمی توانید گریه کنید اما همان خانم مانتویی که حجابش از شما پایین تر است گریه که نه ، زار می زند ؟ چون او خوب می داند که خطا می کند . می داند که اشتباه کرده برای اشتباهش شرمنده است و گریه می کند . شاید هم توبه کند و آنوقت پاک شود از ناخالصی ها اما شما پیوسته خودتان را بهتر می دانید . برتر می دانید . من .... این "من "گفتن ها بیچاره تان می کند. دست بردارید از این "من" .. دست بردارید از این عجب ، با عجب نمی شود به کبریا رسید .
به خودش آمد . مردم می خواندند ... بالحجة ... بالحجة .... یکباره فریاد زد . چنگ بر صورت انداخت . خودش را دید که چقدر حقیر و ذلیل و زبون است . مثل آدمی که با آخرین رمق هایش ، تلاش می کند تا از اعماق چاه بیرون بیاید ، آخرین تلاشش را کرد . " خدایا به حق صاحب الزمان ... یا صاحب الزمان به حق عموی علمدارتان ..... الهی العفو ...." اشک مثل سیلاب راه خودش را به بیرون یافته بود و فوران می زد . 
جماعت همچنان می خواندند : بالحجة ... بالحجة .. بالحجة...

شب اول محرم …….

78 views
۲۱ام آذر ۱۳۹۴

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز از محرم است . مگر غیر از این است که فاجعه ی کربلا از فتنه سقیفه شروع شد ؟ مگر غیر از این است که دستانی که در سقیفه با کودتاگران بیعت کرد سالها بعد از آستین شیطان به در آمد و قربه الی الله بر پسر پیامبر شمشیر فرود آورد ؟ مگر غیر از این است که آتشی که ازخیمه های آل الله بالا رفت همان آتشی بود که درب خانه ی وحی را سوزاند؟ مگر غیر از این است که ریسمانی که برگردن سجاد آویخته شد همان ریسمانی بود که برگردن امیرالمومنین علی آویخته شد ؟ و مگر غیر از این است که فرمود : برای ما اهل بیت روزی مصیبت بار تر از عاشورا نبود مگر روز سقیفه و هجوم به خانه ی امیرالمومنین و آتش زدن درب خانه و قتل محسن ..

پس ....

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز محرم است . جماعتی که به سرکردگی رئیس کودتا، درب خانه ی ولایت را به آتش کشیدند همان جماعتی بودند که تا یک هفته ی قبل ملاقات با علی و زهرا را باعث افتخار خود می دانستند.

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز محرم است .

*********************************************************************

دخترک وارد مترو شد . با موهایی که از دو طرف شالش آویزان شده بود . 

دخترک وارد مترو شد . با لبهای سرخ . با گونه های رنگین . 

دخترک وارد مترو شد . با چیزی که به بلوز شباهتش بیشتر بود تا مانتو . با ساپورتی که ساق پاهایش را به رخ همه می کشید .

دخترک وارد مترو شد . اما جلوتر که می رفت اوضاع را غیر عادی تر می دید. صدایی می آمد . صدای مویه های یک زن . صدا جوان به نظر نمی آمد . جلوتر رفت . جلوتر و باز هم جلوتر. درست بود . صدا ، صدای مویه های یک پیرزن بود. مویه ها بلند و بلندتر می شد . زنها اطراف پیرزن را گرفته بودند. هرکس چیزی می گفت . صدایی می گفت : از دست گرانی است . امان از گرانی و اجاره خانه ها. صدایی دیگر ادامه داد : از دست بی وفایی اولادش گریه می کند امان از این بچه ها. صدایی دیگر ... دخترک جلو رفت . جلوتر... مقابل پیرزن ایستاد. پرسید : مادر چی شده ؟ پیرزن نگاهی به دخترک انداخت . انگار که داغ دلش تازه شده باشد . چادر به صورت کشید و باز گریست . دخترک از میان صدای گریه های پیرزن می شنید : عزیز دل مادر . پسرگلم . عصای دستم . دخترک غصه خورد . پرسید : در عزای پسرتان گریه می کنید ؟ پیرزن سری به علامت تایید تکان داد. دخترک پرسید ؟ کی از دنیا رفتند ؟ پیرزن گریه هایش را خورد و پاسخ داد : سال 63 . توی جبهه . دخترک جا خورد . پرسید از سال 63 تا حالا...؟! تازه امروز یادتان افتاده که برای پسرتان عزاداری کنید . پیرزن نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت و گفت : پسرم وصیت کرده بود که برای شهادتش گریه نکنم . برایش عزاداری نکنم . اما هروقت که دیدم حیا میان دخترانمان مرده . هر وقت که دیدم غیرت میان مردهایمان خشکیده. هروقت که دیدم کوچه و خیابان پر از بی حیایی و بی غیرتی و بدحجابی است می توانم برایش عزاداری کنم .

حالا وقتش شده دخترجان . وقت آن رسیده که برای پسرم عزاداری کنم . بعد انگار چیزی یادش آمده باشد دوباره مویه را از سر گرفت .

دخترک عقب عقب رفت . گامهایش را سریعتر کرد. با کف دستانش لبهای سرخ شده اش را پاک کرد. می خواست نام شهید را بپرسد اما جرات نداشت .

دخترک از مترو بیرون آمد . پله ها را رو به بالا دو تا یکی می کرد . می رفت . شاید به ملکوت ....


کد آمار