تبلیغات

ads

مرگ،نفس کشیدن مداوم هرروز

7 views
۲۹ام آبان ۱۳۹۵

هوا صاف بود، ابر ها باهم بازی میکردند.گاهی دلشان توپ میخواست و مهربان ترین آن ها خودش را گرد میکرد و اسبابِ بازی دوستانش را فراهم میکرد

در تراس خانه ام روی چهار پایه زردی نشسته بودم و کاکتوس هایم را نوازش میکردم، نوازشی از جنس عشق!به راستی چه کسی در راه عشق زخمی نشده است؟ افرادی هستند که میگویند اتفاقی نیافتاده است، اینجاست که این بیت حضرت سعدی نمود پیدا میکند "این مدعیان در طلبش بی خبرانند / کانرا که خبر شد خبری باز نیامد"!

با دست چپم خاکستر سیگار را در لیوان چای خالی میکنم و به ابرا زل میزنم، قفل میشوم روی نقش مرموز آنها و لحظه هایی را با تلفنم ثبت میکنم.من عاشق ابر ها هستند. در واقع بیشتر عاشق عکاسی و عکس گرفتن از ابر ها هستم.

سیگارم را نصفه در لیوان سرد شده چای رها میکنم

میخواهم بروم، میخواهم بروم و هوایی عوض بکنم.این چند روز برایم سنگین بود،این حجم از استرس و نگرانی برای منِ بیمار زیاد است.لباسم را عوض کرده ام، آماده برای خارج شدن از بند این زندانم! مثل همیشه کیفم را برمیدارم، کیفی که در آن تمامی وسایلی که با آن بتوانم مهاجرت و مسافرت بکنم موجود است، درواقع با این کیف میتوانم هروقت که اراده کنم دیگر به خانه ام برنگردم و بروم جای دیگری تنها باشم تا حداقل تنوعی بشود

جیبم همچون دلم خالیست، شاید برای همین است همواره ترجیح میدهم پیاده مسیر را طی بکنم، البته مسیر که نمیتوان گفتش، نه سری دارد نه ته ای! همواره تفاوت "خط" و "پاره خط" در ریاضیات برایم جالب بود و حالا با گوشت و خون احساسش میکنم!این بیراهه به جهنم نیست!جهنم جاییست که در آن زندگی میکنم. مکانی خاکستری، مکانی عاری از هرگونه معنویات، قلعه من توسط مادیات غول پیکرِ ریز نقش اداره و کنترل میشود!به قسمت شلوغ شهر میرسم، میخواهم آهنگی بگذارم تا صدای اراجیف راهرو هارو نشنوم "در شب گیسووان تو، مست به خواب میروم" همای روحم را جلا میدهد

یک سر دارم و هزار سودا، خسته تر از قبل و بدون توجه به ابرها به خانه برمیگردم

کما فی السابق در این منجلاب گیر کرده ام و تنها تفاوتی که امروزه من یا دیروزم دارد میزان تباهی و متلاشی شدن بدن من است.


تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به مرگ،نفس کشیدن مداوم هرروز


کد آمار