تبلیغات

ads

لب هایم دوختی،سوختم در پایان تو

8 views
۳۰ام آبان ۱۳۹۵

آدم ها بعضی اوقات واقعا حرفی برای گفتن ندارند، حتی نمیدانند باید با دیگران چه گونه برخورد کنند

اسم اینکاری که کرده ام رفتن نبوده است،دور شدن از هر اجتماعی برای آدمی مثل من از واجبات است... نه در این زندگی ام کسی را رنجاندم و نه ناراحت کردم،حتی فکر کردن این قبیل کار ها برایم دردناک است چه برسد به انجام دادنشان

این روز ها در بدترین دوران خودم هستم، زیر فشار هایی که کم و بیش همگان تجربه اش کرده ایم و از زیرش موفق یا ناموفق بیرون آمده ایم، اما حالا روزگار به نحوی برای من میچرخد که خودم را در خودم گم کرده ام، احساس ناشناسی با تمامی آدم ها دارم و واقعا نمیدانم فردای امروز چه کاری باید برای زنده ماندن انجام دهم

عجیب ترین دوران من امسال است.با اینکه بزرگترین مشکلات را پشت سر گذاشته ام اما پس لرزه هایش دارد آجر هایم را بر سرم خراب میکند و کم کم تمام بدنم را زیر آوار میکشناند.

دلخوشی این روز ها دوستان مجازی بلاگ هستند که به جد میگویم برترین انسان های عالم هستند!این فضا مقدس است، این جمله را چندین بار تکرار کرده ام و باز هم میگویم اینجا بسیار بهتر از آن چیزیست که فکرش را میکنید و میکنیم!

من روزانه رو به سراب ها حرکت میکنم

بی آنکه بدانم آینه ام شکسته است

با سنگ هایی که در دل پرورششان داده ام

با آهی زخمی و صورتی دشوار

به سمت تو حرکت میکنم

یقین دارم که دیگر سرابی نیست

همانطور که دکتر ها به دیوانگی ام معتقدند


تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به لب هایم دوختی،سوختم در پایان تو


کد آمار