تبلیغات

ads

دلنوشت۴

5 views
۲۵ام آبان ۱۳۹۵

صدایم چون مشتی غبار فرونشسته است

فریاد میزنم اما صدایی به گوش نمیرسد

فریاد میزنم اما...

دیگر صدایم در نمی آید

تا از خیرگی آفتاب و دست های پر از بیهودگی ام و از رویاهای پرپر شده ام برایت سخن بگویم

غبار وحشت تمام روحم را در بر گرفته است و پنجره ی دلم به تهی باز شده است

شب را نوشیدم و تمام حرف هایی که قبل از این جمله نوشته بودم را به باد سپردم

و با صدای بی صدایی با تو سخن گفتم

منی که سپاسگذار الطاف بیشمارت بودم

......

سپیده دم روی موج ها ریخت  و باز هم خورشید با رخ زیبا و زردش به همه مردم خیره شد...........................................................

 

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به دلنوشت۴


کد آمار