تبلیغات

ads

مثلث: قلم، صفحه، نگارنده

27 views
۲۳ام دی ۱۳۹۵
اولین باری که قلم به دست گرفتم را خیلی خوب یادم است. پنج سالم بود و پدرم می خواست برایم حساب قرض الحسنه باز کند؛ همان که هنوز هم از کارتش استفاده می کنم.

یک فرم عجیب و غریب گذاشت رو به رویم، بعد هم یادم داد که اسمم را چه طور بنویسم. قرار شد بعد از آن که چند باری را روی چک نویس تمرین کردم، فرم را تکمیل کنم. خواندن را البته خیلی قبل تر از آن یاد گرفته بودم.

پدر من از آن دست پدرهای پر از حوصله است که جواب سوالات همه ی بچه ها را صبورانه و مفصل می دهد؛ حالا بچه ی هر کس که می خواهد باشد، حتی غریبه ای در محل کارش. عادت هم دارد همه چیز را دو سه سال زودتر از موعد به بچه اش یاد بدهد، پس یاد دادن نوشتن در پنج سالگی کاری نبود که برای کسی تعجب برانگیز باشد.

راستش را بخواهید خیلی کیف داشت! آن زمان ها من خیلی بد خط بودم؛ اما هر جا که دستم می آمد با خط خرچنگ قورباغه ی بچگانه ام اسمم را می نوشتم و حظش را می بردم؛ هر چند گاهی از خط ابداعی خودم هم استفاده می کردم.

متاسفانه خرچنگ قورباغه بودن خط ربطی به زمان یادگیری نوشتن ندارد؛ من تا چهارم ابتدایی هنوز جزو خرچنگ قورباغه نویس ها طبقه بندی می شدم! حتی با وجود آن که تابستان سالی که قرار بود مهرماهش بروم اول دبستان، کلاس شطرنج می رفتم و یک دفترچه ی یاسی-بنفش هم داشتم که رویش یکی از هفت تابلوی گل های آفتابگردان ون گوگ نقش بسته بود و من یادداشت هایم را در آن می نوشتم.

تا قبل از آن که مجبور شوم روی میله های زندان های کاغذی بنویسم، روی کاغذهای سفید دفتر نقاشی ام شکل های عجیب و غریب می کشیدم که هنوز هم باید داشته باشیم شان؛ بعدش می رفتم به دیگران نشانش می دادم و می گفتم: "ببین ببین.. شیر کشیدم!" مثلا البته! بعدش هم قصه ای که برای نقاشی ام بافته بودم را برایشان تعریف می کردم.

آدم ها را هم، کله و شکم و بدن شان را با هم یکی می کردم، به جایش یک سیب زمینی بزرگ می کشیدم که دست و پا و چشم و ابرو داشته باشد. یک بار اما مربی پیش دبستانی ام دعوایم کرد که آدم ها کجایشان این شکلی است که تو می کشی؟

بعدش هم که همه را فرستاد بروند حیاط با آن تاب و سرسره های گوشه ی حیاط بازی کنند، من را نگه داشت که نقاشی جدیدی بکشم! به من چه ربطی داشت که او تفکر انتزاعی نداشت آخر؟ من باید جواب سلیقه ی هایپر رئالیستیکی اش را می دادم؟

بعضی اوقات هم کاغذ برایم کوچک بود؛ آن وقت بود که روی دیوار اتاقم نقاشی می کردم! از این تابلوهای دارا و سارا یا آن تابلوهای مغناطیسی که صفحه شان پیکسل پیکسل بود و با کشیدن آن مهره ای که پایینش داشت پاک می شد هم داشتم، اما روی دیوار مزه می داد!

یک بار حتی زمانی که کوچکتر بودم پا از حد خودم فراتر گذاشتم، همه ی گواش های کار پدرم که یک ست دوازده تایی از آن برندهای معروف بودند را با هم مخلوط کردم و به دیوار پذیرایی زدم، پشت بخاری مان! رنگش هم هیچ وقت نرفت! آبی بنفش شده بود آن قسمت از خانه مان. کهکشانی! آن قسمت از کتابخانه هم که مربوط به کتاب های من بود برچسب آدامس خرسی می چسباندم، چون مادرم اجازه نمی داد روی دستم بچسبانمشان. نگران حساسیت های پوستی بود.

بعدش هم که مجبور شدم کلماتم را روی زندان پیاده کنم، کناره های صفحه را گل و بلبل می کشیدم که دلتنگ نشوند یک وقت پشت میله ها، اما یک بار معلم پنجم دبستانمان گفت "دیگر بچه نیستی که از این ها بکشی کنار دفترهایت. بس است دیگر!" و از آن روز به بعد کلمات پشت میله ها پوسیدند!

ابتدایی که بودیم کتاب بنویسیم مان یک قسمت انشا داشت. کادر آبی رنگی بود که صفحه ی آخر درس را به خودش اختصاص می داد.

یک بار موضوع راجع به مادر بود و من نوشتم مادر من در خواب برایم قصه تعریف می کند. معلم کلاس دوم مان گفت باید بنویسی زمان خواب/ موقع خواب/ وقت خواب. گفتم نه، مادر من قصه را شروع می کند به تعریف کردن، بعد خودش خوابش می برد اما باز هم در خواب برایم قصه می گوید. گفت امکان ندارد کسی در خواب قصه تعریف کند؛ اما نمی دانست مادر من معجزه می داند!

یک بار دیگرش اما موضوع انشایمان راجع به رفتگر یا به قول آن ها که می گویند نگویید رفتگر، پاکبان بود. مادرم گفت حالا که دفعه ی قبل معلم تان مسخره ات کرده، بیا کمکت کنم که باور پذیر شود انشایت برای معلم تان.

معلم مان عادت داشت همه ی کتاب ها را جمع می کرد، بعد از تصحیح یکی یکی صدامان می زد، می گفت سری بعد این جایش را درست کن مثلا. از انشایی که نوشته بودم خیلی خوشش آمده بود. از دفتر مدرسه برایم جایزه گرفت به خاطرش. سر صف هم معرفی ام کردند. گفته بودم که مادرم معجزه می دانست؟!

راهنمایی که بودیم معلم ادبیاتمان به انشا خیلی اهمیت می داد. آداب نگارش برایش از بچه هایش، یا به قول خودش اهل و عیالش هم عزیزتر بود.

دو سال آخر خدمتش را با ما بود و با موضوعات بدیعش سعی در پرورش خلاقیت مان داشت؛ گو این که می خواست نسل بعدی نویسنده های ایران را تربیت کند. متاسفم که هیچ کدام مان دست آخر نتوانستیم آن طور که دلش می خواست بشویم.

دبیرستان اما دیگر از این خبرها نبود! هر کدام از دبیرهای ادبیات و زبان فارسی مان چیز خاصی برایش مهم بود. یکی تست حفظ شعر از ما می گرفت، یکی درآوردن معنی کلمه های ستاره دار را واجب الهی می دانست، یکی ما را با سوال های تاریخ ادبیات زیر رگبار می گرفت و آن دیگری گویا با آن کفش های پاشنه بلندش همین حالا از چاله میدان دربست گرفته آمده سر کلاس، هر وقت که در کلاس تست های واج/ تکواژ/ واژه کار می کردیم و کسی اشتباه جواب می داد، می گفت: خیلی غلط کردی! "راحت روح زنان، زینت مردان ادب است" هم چیزی در مایه های کشک بود برایش!

عشق ترین شان اما که دبیر سال چهارم مان بود هیچ کدام از این ها برایش مهم نبود! آهنگ می گذاشت سر کلاس که آرایه هایش را درآوریم. بیت بیت شعرها را خودمان آرایه در می آوردیم، چیزی از قلم می افتاد خودش می گفت آن وقت. میان ترم هایش هم یک سری سوال چهار گزینه ای بدون نمره منفی بود که عدد گزینه ها را باید پنج رقم پنج رقم از راست می نوشتیم برایش.

انشا؟ انشا میان آن همه تاریخ ادبیات و آرایه و واژه و تکواژ گم شد! آن هم درست وقتی که هر کداممان آن قدر با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و... در ذهنمان حرف زده بودیم که مغزمان درد می کرد از حرف زدن.* آن روزها خواندن شعر "کوچه" مشیری یا "صدای پای آب" سهراب از حفظ فریضه بود، اما نوشتن خیالات مان کاری بود بس عبث.

آن زمان بود که فهمیدم بزرگ شدن چیزی به جز تکرار مکررات نیست و نوآوری در این میان جایگاهی ندارد. این وبلاگ هم از آن جا به بعدش که ورق سیاه کردن ها و قلم فرسودگی های من است، حاصل همان روزگار بزرگ شدن.

+نیازی به تکه پاره کردن تعارف از هفت نقطه نیست! من خودم وضع خودم را بهتر می دانم. و البته، ناگفته نماند که من واقعا هم کاغذ سیاه می کنم برای همین نوشته ها.
+ببخشید اگر بیش از حد طولانی بود و حوصله تان سر رفت.
+موضوع و ایده ی نوشته را هم از وبلاگ 6th station کش رفته ام. لینک نوشته اش را در دنبالک می توانید پیدا کنید.
+شما هم اگر دوست داشتید در این باره بنویسید. فکر کنید چالش است!

*تکه ای از سلوک محمود دولت آبادی است که جمله بندی اش عوض شده.

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به مثلث: قلم، صفحه، نگارنده


کد آمار