تبلیغات

ads

شب اول محرم …….

69 views
۲۱ام آذر ۱۳۹۴

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز از محرم است . مگر غیر از این است که فاجعه ی کربلا از فتنه سقیفه شروع شد ؟ مگر غیر از این است که دستانی که در سقیفه با کودتاگران بیعت کرد سالها بعد از آستین شیطان به در آمد و قربه الی الله بر پسر پیامبر شمشیر فرود آورد ؟ مگر غیر از این است که آتشی که ازخیمه های آل الله بالا رفت همان آتشی بود که درب خانه ی وحی را سوزاند؟ مگر غیر از این است که ریسمانی که برگردن سجاد آویخته شد همان ریسمانی بود که برگردن امیرالمومنین علی آویخته شد ؟ و مگر غیر از این است که فرمود : برای ما اهل بیت روزی مصیبت بار تر از عاشورا نبود مگر روز سقیفه و هجوم به خانه ی امیرالمومنین و آتش زدن درب خانه و قتل محسن ..

پس ....

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز محرم است . جماعتی که به سرکردگی رئیس کودتا، درب خانه ی ولایت را به آتش کشیدند همان جماعتی بودند که تا یک هفته ی قبل ملاقات با علی و زهرا را باعث افتخار خود می دانستند.

محرم هنوز تمام نشده است . امروز دومین روز محرم است .

*********************************************************************

دخترک وارد مترو شد . با موهایی که از دو طرف شالش آویزان شده بود . 

دخترک وارد مترو شد . با لبهای سرخ . با گونه های رنگین . 

دخترک وارد مترو شد . با چیزی که به بلوز شباهتش بیشتر بود تا مانتو . با ساپورتی که ساق پاهایش را به رخ همه می کشید .

دخترک وارد مترو شد . اما جلوتر که می رفت اوضاع را غیر عادی تر می دید. صدایی می آمد . صدای مویه های یک زن . صدا جوان به نظر نمی آمد . جلوتر رفت . جلوتر و باز هم جلوتر. درست بود . صدا ، صدای مویه های یک پیرزن بود. مویه ها بلند و بلندتر می شد . زنها اطراف پیرزن را گرفته بودند. هرکس چیزی می گفت . صدایی می گفت : از دست گرانی است . امان از گرانی و اجاره خانه ها. صدایی دیگر ادامه داد : از دست بی وفایی اولادش گریه می کند امان از این بچه ها. صدایی دیگر ... دخترک جلو رفت . جلوتر... مقابل پیرزن ایستاد. پرسید : مادر چی شده ؟ پیرزن نگاهی به دخترک انداخت . انگار که داغ دلش تازه شده باشد . چادر به صورت کشید و باز گریست . دخترک از میان صدای گریه های پیرزن می شنید : عزیز دل مادر . پسرگلم . عصای دستم . دخترک غصه خورد . پرسید : در عزای پسرتان گریه می کنید ؟ پیرزن سری به علامت تایید تکان داد. دخترک پرسید ؟ کی از دنیا رفتند ؟ پیرزن گریه هایش را خورد و پاسخ داد : سال 63 . توی جبهه . دخترک جا خورد . پرسید از سال 63 تا حالا...؟! تازه امروز یادتان افتاده که برای پسرتان عزاداری کنید . پیرزن نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت و گفت : پسرم وصیت کرده بود که برای شهادتش گریه نکنم . برایش عزاداری نکنم . اما هروقت که دیدم حیا میان دخترانمان مرده . هر وقت که دیدم غیرت میان مردهایمان خشکیده. هروقت که دیدم کوچه و خیابان پر از بی حیایی و بی غیرتی و بدحجابی است می توانم برایش عزاداری کنم .

حالا وقتش شده دخترجان . وقت آن رسیده که برای پسرم عزاداری کنم . بعد انگار چیزی یادش آمده باشد دوباره مویه را از سر گرفت .

دخترک عقب عقب رفت . گامهایش را سریعتر کرد. با کف دستانش لبهای سرخ شده اش را پاک کرد. می خواست نام شهید را بپرسد اما جرات نداشت .

دخترک از مترو بیرون آمد . پله ها را رو به بالا دو تا یکی می کرد . می رفت . شاید به ملکوت ....

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به شب اول محرم …….


کد آمار