تبلیغات

ads

دلنوشت۴

10 views
۲۵ام آبان ۱۳۹۵

صدایم چون مشتی غبار فرونشسته است

فریاد میزنم اما صدایی به گوش نمیرسد

فریاد میزنم اما...

دیگر صدایم در نمی آید

تا از خیرگی آفتاب و دست های پر از بیهودگی ام و از رویاهای پرپر شده ام برایت سخن بگویم

غبار وحشت تمام روحم را در بر گرفته است و پنجره ی دلم به تهی باز شده است

شب را نوشیدم و تمام حرف هایی که قبل از این جمله نوشته بودم را به باد سپردم

و با صدای بی صدایی با تو سخن گفتم

منی که سپاسگذار الطاف بیشمارت بودم

......

سپیده دم روی موج ها ریخت  و باز هم خورشید با رخ زیبا و زردش به همه مردم خیره شد...........................................................

 

تبلیغات

مطالب مشابه با این مطلب

ارسال نظر به دلنوشت۴


کد آمار